دو مرد مسلح در بیابان با هم روبه رو شدند. آن دو نقاب به چهره داشتند. وقتی نزدیک یکدیگر رسیدند و در مقابل هم قرار گرفتند، هر یک از آن دو به گمان آن که دیگری راهزن است؛ دست به شمشیر برده و آماده ی نبرد شدند
آن ها شمشیر کشیده و به سوی یکدیگر حمله ور شدند. ناگهان یکی از آن دو، دچار حس غریبی شد و به مرد رو به روی خود گفت:
- اکنون که می خواهیم با هم بجنگیم، بهتر است نقاب از چهره برداریم و از اسب پیاده شویم
به دنبال این سخن،هر دو از اسب پایین آمده و نقاب های خود را برداشتند. لحظه ای بیش نگذشته بود که یکی از دو مرد، شمشیرش را به کناری انداخت، طرف مقابل را در آغوش کشید و فریاد زد:
- برادر !
مرد دیگر هم شمشیرش را انداخت و برادرش را بغل کرد. آن ها هر دو گریستند. اولی گفت:
- چه خوب شد که همدیگر را نکشتیم و مجروح نکردیم!
دومی گفت:
- من که اول تو را نشناختم . خدا را شکر که پس از سال های سال دوری از برادرم، دوباره او را پیدا کردم
سپس هر دو با خوش حالی سوار اسب های خود شده و در کنار هم به راهشان ادامه دادند.
«برگرفته از کتاب گل خوش بوی وحدت»
