تبليغاتX
کتاب شناسی جواد نعیمی

کتاب شناسی جواد نعیمی

معرفی آثار جواد نعیمی

        به تازگی موسسه یبوستان کتاب قم کتاب "عاشقانه هایی برای خداوند" مرا برای دومین بار با شمارگان 3000 نسخه منتشر کرده است . چاپ اول این اثر سال گذشته منتشر شده بود

      عاشقانه هایی برای خداوند در بر دارنده ی یک مقدمه با عنوان پیش نیاز و سی و پنج قطعه نثر ادبی و شعرگونه هایی چند است که هم چون نجوایی در پیشگاه حضرت پروردگار، بر زبان قلم جاری شده.

       نخستین قطعه ی کتاب "جلوه ی جمال آشنا" و نوشته ی پایانی آن "بهترین دوست" نام دارد.

       در بخشی از نخستین قطعه ی ادبی این کتاب  می خوانیم :

      همه ی عالم کشته مرده ی نگاه تو هستند! همه یک جوری می خواهند خودشان را به مژگان تو بیاویزند،تا همواره در معرض نگاه تو باشتد. بسیاری از آفریده هایت با تو روابط عاشقانه ی قلبی دارند...

 

د

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 16:22  توسط جواد نعیمی  | 

تازه ترین نوشته ام که در روزنامه ی قدس ۳۱/۳/۸۸ به چاپ رسیده عطر کلام دوست نام دارد . این دل نوشته را در این جا می خوانید :



هر آن زمان که بخواهم از تو بنويسم، بايد قلم را به عطر گلاب محمدي متبرک سازم و شور و شعف همه وجودم را به دست واژه ها بسپارم. بايد جمله هايي را دستچين کنم که قادر باشند والايي معاني را بر گستره کاغذ منتقل کنند. بايد قلبم را به قلمم ببخشايم و پر و بال کبوتر انديشه را در آبي بي کرانه عشق بگشايم. بايد در قبله گاه زمان، پيشاني دل و جان را بر خاک عبوديت آن بي زوالي بسايم که مهر تو را در سينه هاي ما نشانيد. بايد به جان شنيد، فريادهاي روح پاک تو را. بايد که بوسه زد به سپيداي خلوص تو.
اي راهبر! سکان کشتي هدايت ما، در دستهاي با کفايت توست. دستهايي که برکت يافته از بازوان علمدار کربلاست. دستهايي که هرگز دست دشمنان دون را به دوستي نمي فشارد. دستهايي که برکت ديار و ديدار ماست.
اي دلدار! کلمات قاطع و صريح، که از کام متبرک تو؛ بر جان گوشهاي ما، مي نشيند؛ آرامش و اطمينان دلهاي ما را تضمين مي کند، رخوت و سستي را از دل و ديده مان مي زدايد. زنگارهاي تيره انگاره هاي نامطلوب را از ذهن و زبان ما مي سترد و شور و سرور زندگي را در جاي جاي جامعه، جاري مي سازد.
ما با تو در حضور حقيقتيم. ما با تو از شميم آسماني ايمان سرشاريم. ما با تو پاسدار گلهاييم. اي استقامت مطلق! اي ناطق به حق! اي دل سپرده به معنا و ملکوت! اي روح سبز باراني، در کالبد سرزمين انساني! اي نسيم رحمت ايزدي! اي روشناي عزت و آزادگي! اي مقتداي دلدادگي! اي اسوه آرمان طلبي! اي تجلي روح خدا در زمانه ما! نگاه آفتابين تو، بر سر و جان ما مداوم باد.
اي حضور سبز؛ فناي دشمنان ما، در بقاي وجود توست و پايندگي حضور تو در جمع ما، دعاي هماره ماست!
اي کلام خميني در کام! اي فرمانده قعود و قيام! اي زداينده تيرگي ها و ظلام! اي رهبر ژرف انديش و دورنگر! آن گاه که شياطين بر جام اميد، سنگ مي زنند؛ آن گاه که ناخودي ها، از غفلت برخي از خودي ها سود مي جويند، آن گاه که ابرهاي تيره، در پي پرده افکني بر چهره خورشيد حقيقتند، آن گاه که ابليس در بوق هاي خويش مي دمد، آن گاه که نبض جامعه به کندي مي زند، آن گاه که گناه ارتجاع، دامن هايي را مي آلايد، آن گاه که جو سازي هاي دروغين؛ ايمان و امان امت را نشانه مي رود، آن گاه که دوستان پلک از پلک برنمي گشايند و دشمنان پلک بر پلک نمي گذارند؛ اين نداي روح ملکوتي و فرياد زبان رساي حق گوي توست که شور و اميد را در دلها حياتي تازه مي بخشايد و بيم و لرزش را به قلبهاي دشمنان هديه مي کند !
حاليا اي رهبر بيدار دل! شستشو در زلال معرفت و بينش تو، ما را از تمسک به ديگران بي نياز مي کند. صداي تو مرهم زخم هاي دل ماست. شورانگيزي کلمات تو، کام دشمنان را تلخ و دلهاي دوستان را شيرين و شادمان مي کند.
خداي را سپاس مي گزاريم که از برکت نور و نواي تو سرشاريم و به برخورداري از نعمت ولايت دلشاديم. پس ما را چه باک که دشمنان بر طبل هاي تبليغاتي خود بکوبند؟ ما را چه باک که بيگانگان سنگ به دندان سايند و شکست ما را در دل بپرورانند؟
ما، آن گاه که با «دوست» هستيم، آن گاه که «دشمن» را خوب مي شناسيم، آن گاه که در جبهه فرماندهي خورشيد حضور داريم، آن گاه که از مرزهاي خودي و ناخودي آگاهي داريم، آن گاه که تو را مقتداي خويش مي دانيم، آن گاه که در جاري انديشه هاي والا و حق جويانه رهبر فرزانه اين زمانه، تطهير مي شويم، هيچ شک و شبهه اي در پيروزمندي خود نداريم و هيچ شوک و شيطنتي، با آرزوي شکست ما، بر جان جامعه مان خدشه اي فرود نخواهد آورد و ما همچنان بر فراز خواهيم ماند: هشيار و آماده و پيرو رهبر... .
دعا مي کنيم که زمان غيبت، در حضور تو به پايان آيد و عطر ظهور نور، دلهاي مشتاق و مشترک ما را به بوسه زدن بر ساحت گل بهار آفرين جهان موفق سازد.
دستهاي سبز تو، تا آن زمان، همچنان در اهتزاز باد!

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 12:21  توسط جواد نعیمی  | 

   ما، فرزندان رنج و سختى هستيم و شما زادگان سرور و شادمانى.

   ما، زاده‏هاى درد و رنجيم و رنج، چونان سايه‏ى خداوند گارى است كه هرگز در قلب‏هاى شرير؛ سكنى نمى‏گزيند!

   ما، دارندگان روان‏هاى حزينيم و اندوه، چنان بزرگ است كه نفوس كوچك را وسعت مى‏بخشد.

   ما، مى‏گرييم و انتخابگريم، اى خنده رويان! و هر آن كس كه يك بار در اشك هاى خويش غوطه ور گردد، تا پايان روزگاران، پاكيزه مى‏گردد!

   شما ما را نمى‏شناسيد، امّا ما شما را به خوبى مى‏شناسيم. شما با سرعت هر چه تمام تر همراه امواج درياى زندگى مى‏گذريد و هيچ به سوى ما نمى‏نگريد. ما، امّا نشسته در ساحل، شما را مى‏بينيم و صداى تان را مى‏شنويم. شما فريادهاى ما را به يارى نمى‏آييد، چه آن كه ضجه‏هاى روزگار ؛ گوش‏هاى تان را پُر كرده است. ولى ما آوازهاى شمارا به خوبى مى‏شنويم چرا كه نجواهاى شبانگاهان، گوش‏هاى مان را باز كرده است.

   ما، شما را مى‏بينيم از آن رو كه شما در نورِ تيره ايستاده‏ايد! شما امّا ما را نمى‏بينيد، از اين رو كه ما در ظلمتى روشن نشسته‏ايم!

   ما، فرزندان سختى‏ها و رنج هاييم. ما، پيامبران و شاعران و موسيقى دانان هستيم. ما با سوزن قلب هامان، جامه‏هاى خدايان را مى‏بافيم و با دانه‏هاى سينه مان مشت هاى فرشتگان را پر مى‏كنيم! و شما، فرزندان غفلت‏هاى شاد و چرت‏هاى بيهوده هستيد. شما، قلب‏هاى تان را در ميان دست‏هاى بى‏خيالى قرار مى‏دهيد، زيرا انگشتانِ آسوده خيالى، خوش لمس‏تر و نرم ترند.

   شما، در نزديكى جهالت و نادانى، از خوشحالى در پوست خود نمى‏گنجيد؛ زيرا خانه‏ى نادانى از هر آينه‏اى كه شما سيماى خويش را در آن بنگريد، تهى است!

   ما، آه مى‏كشيم و همراه آه ما، نجواى گل‏ها و شاخه‏ها و صداى همه‏ى پيشروان متصاعد مى‏شود. امّا شما مى‏خنديد و صداى قهقهِهِ‏تان با صداى سايش زنجيرها بر جمجمه‏هاى تان و صداى سلسله‏ى بندها و شيون دوزخ، در هم مى‏آميزد!

   ما، مى‏گرييم و اشك‏هاى ما، مدام در قلب حيات مى‏دود؛ آن چنان كه گريه از پلك‏هاى شب، بر جگر روز مى‏چكد. ولى شما لبخند مى‏زنيد ؛ در حالى كه از چهار سوى صورت‏هاى خندان شما مسخرگى مى‏بارد، آن  چنان كه زهر افعى در جراحت شخص مار گزيده سيلان مى‏يابد.

   ما، گريه مى‏كنيم، از آن روى كه نابودى بيوه زنان و تنگدستى يتيمان را مى‏نگريم و شمايان مى‏خنديد، از اين روى كه جز درخشش طلا، چيزى نمى‏بينيد!

   ما، مى‏گرييم چرا كه آه و واويلاى بينوايان و فرياد مظلومان را مى‏شنويم و شما قهقهه سر مى‏دهيد، چرا كه جز صداى گردش پياله‏هاى تان، آواى ديگرى نمى‏شنويد.

   ما، گريه سر مى‏دهيم از آن جهت كه روان‏هاى ما به وسيله‏ى بدن هامان از خداوند جدا شده است. و شما خنده سر مى‏دهيد بدان علت كه بدن‏هاى تان شادمانه به خاك پيوند مى‏خورد.

   ما، زاده‏هاى اندوه و درديم و شما فرزندان شادمانى‏ها. و ميان رنج‏هاى ما و شادى‏هاى شما، گردنه‏هاى صعب العبور و راه‏هاى پر پيچ و خم و تاريكى است كه اسبان تيزتك شما از رفتار در آن باز مى‏مانند و مركب‏هاى زيباى‏تان، سوارى دادن به شما را بر نمى‏تابند.

   ما، بر حقارت شما، دل مى‏سوزانيم و شما از عظمت و بزرگوارى ما كراهت داريد و ناخشنوديد. و ميان دلسوزى ما و ناخوشايندى شما، زمانه چونان حايلى ايستاده است...

             ازکتاب حکایت ها و نکته های  خواندنی                                                                         

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 19:17  توسط جواد نعیمی  | 

چاپ دوباره ی مجموعه ی یاران آفتاب

   مجموعه ی یازده جلدی  یاران آفتاب که به مساله ی قیام حسینی و ماجرای شهادت حضرت امام حسین علیه السلام به صورت داستانی و برای نوجوانان نوشته شده است به تازگی در شمارگان  55000 نسخه ( هر جلد در پنج هزار نسخه ) تجدید چاپ و منتشر شده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 19:24  توسط جواد نعیمی  | 

     مادر! مادر! مادر!

 اينك در خانه‏ى  ما، غوغايى به پاست. اين خبر در همه جاى شهر پيچيده: « دختر رسول خدا(ص) در گذشته است! » گروه گروه از مردان و فوج فوج اززنان به سوى خانه‏ى ما مى‏آيند. من و برادرم حسين، مثل همه‏ى مردم بى تابيم. همه چشم دارند تا توفيق تشييع پيكر پاك مادرمان را پيدا كنند. امّاابوذر به آگاهى مردم مى‏رساندكه:

 فعلا جنازه‏ى دختر گرامى و عزيز پيامبر به خاك سپرده نخواهد شد.

 پدر صبر مى‏كند تا مردم كاملاً پراكنده شوند، شب به نيمه برسد و او بتواند به وصيت مادر، عمل كند.

 همه غمگين هستيم امّاپدر با همه‏ى توان و تحملّى كه دارد، بسيار افسرده و پژمرده است. پيش از اين يك بار ديگر در غم فراق جدّمان رسول خدا(ص) بى تاب شده و اينك يار و دلدار خود را از دست داده است!

 پيامبر كه در گذشت، دخترش تنها تكيه گاه و ياور پدرمان على بود. امّا اكنون ديگر پدر اين پشتوانه را هم ندارد! نيمه شب نزديك است. پدر، بدن همسرش را غسل داده و در كفن پيچيده. او من و برادر و خواهرانم را صدا مى‏زند:

 - حسن، حسين، زينب، ام‏كلثوم، سكينه! بياييد براى آخرين بار مادرتان را ببينيد!

 بوى كافور، فضا را پر كرده. چشم ما كه به سيماى ملكوتى مادر مى‏افتد، ناله‏مان بلند مى‏شود. من و برادرم حسين بى اختيار خودمان را روى جنازه‏ى مادر مى‏اندازيم.

 سينه‏ى پدر، پراز ناله است و ديدگان او پر اشك! ناگهان حادثه‏يى شگفت، روى مى‏دهد. بندهاى كفن باز مى‏شود. مادرمان ناله‏يى سر مى‏دهد. بعد هم دست‏هايش را دراز مى‏كند. من و حسين را مى‏گيرد و به سينه‏ى خود مى‏چسباند.

 در اين هنگام‏هاتفى ندا مى‏دهد كه:

 - اى على! حسن و حسين را از روى بدن مادر بردار، كه فرشتگان آسمان گريستند! و دوست مشتاق لقاى دوست خويشتن است.

 پدر، با دلى سوزان و اشكى ريزان، ما را كنار مى‏كشد و شعر پرسوز و گدازى را زمزمه مى‏كند. آن گاه همراه با پدر، ابوذر، سلمان، عقيل، عمّار، مقداد و چند تن ديگر، بر بدن مادر نماز مى‏گزاريم و همان نيمه شب بر اساس وصيّت مادر، او را به خاك مى‏سپاريم.

 پدر، چندين قبر در اطراف مزار مادرمان درست مى‏كند و بر روى آن ها آب مى‏پاشد، تا مشخص و معلوم نشود كه قبر دختر پيامبر خدا )ص( كدام يك از آن هاست! و اين آخرين سند مظلوميّت مادرمان زهراست! پس از دفن مادر، پدر، دل سوخته و غمين، و با حالتى غريب بر زمين مى‏نشيند و خطاب به آن مى‏گويد:

 - اى زمين! اين دختر رسول خداوند است كه پيش من به امانت بود. اينك آن را چون وديعه يى به دست تو مى‏سپارم. از او، خوب نگهدارى كن.

 پدر هر از گاهى، در رثاى عزيزِ از دست رفته‏اش سوك سروده‏يى را زمزمه مى‏كند. مثلا مى‏گويد:

 - از دست دادن دارايى اهميّتى ندارد. امّااز دست رفتن دوستان عزيز و گرامى جبران‏ناپذير است.

 اين است، آنچه خواب و راحتى را از من ربوده و قلبم را در آتش فراق شعله ور ساخته است!

 مادر جان! دورى از تو براى ما بسيار دشوار و توان فرساست. امّاياد و راه تو هماره در همه سوى دنيا برپاست.

 مادرم! تو ياس سپيد و خوشبويى بودى كه خداوند تو را از بهشت براى مردم فرستاده بود. تو وظيفه‏ى خودت را به خوبى به انجام رسانيدى و تا سرحدّ توان به عطر افشانى پرداختى. گرچه مردم اين زمانه، حرمت تو را شكستند و وجودت را پاس نداشتند. امّا ترديد ندارم كه از اين پس، مردم روزگاران، نام مطهّر تو را بر زبان خواهند داشت، مهرت را در دل خواهند پرورانيد و بهشت را به‏بهاى پيروى از آرمان‏ها و راه و شيوه‏ى زندگانى تو، براى خويشتن خواهند خريد!

                                                                                     از کتاب شاخه ی طوبا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 19:9  توسط جواد نعیمی  |