63 - دنياي قصه و افسانه
ناشر : نشر جليل – مشهد
چاپ اول : 1381
شمارگان :3000 نسخه – رقعي
174 صفحه
اين كتاب در دو بخش تنظيم شده . بخش اول در بر دارنده ي داستان هايي است كه خودم نوشته ام و بخش دوم شامل قصه ها و افسانه هايي است كه از زبان هاي عربي و انگليسي ترجمه كرده ام .دربخش اول بيست داستان كوتاه و در بخش دوم بيست و دو قصه و افسانه آورده شده است. دراين جا ، يكي از داستان هاي كوتاهي را كه خودم نوشته ام از كتاب دنياي قصه و افسانه براي تان نقل مي كنم :
زير نور نقرهاى ماه
شب ماهتابى زيبايى بود. سكوت بيابان را تنها گاهى صداى زوزهى حيوانى در هم مىشكست... نگاهى به اين سو و آن سو انداخت و هيكل درشت و ورزيدهاش را كمى جابه جا كرد. انگار به خودش مىگفت: ما هم براى خودمان كسى هستيم! نور نقرهاى رنگ ماه، همه چيز را زيباتر از آنچه بود، نشان مىداد. گوش هايش را براى شنيدن صداهاى اطرافش تيز كرد. نگاهى به آسمان انداخت و چيزى را در آن جا ديد كه جادوگرانه دلش رابرد. ماه، در آن جا، در وسط آسمان، شكوه خيره كنندهاى داشت...
در چشم هايش، شعلهاى سركش، از غرور زبانه كشيد و با خودش گفت: »خيلى بالاست، خيلى زيباست، شكوهمند و بىنظير است! بعد هم كمى اطراف خودش را پاييد و با جستى كوتاه دستش را به سوى ماه دراز كرد. اين كار را چندين بار تكرار كرد، گرچه مىدانست كه تلاشش براى گرفتن ماه، بيهوده است! با اين همه چيزى در درونش او را آرام نمىگذاشت.
شايد گاهى با خودش زمزمه مىكرد، يا دست كم به دلش مىگذشت كه: چرا او بايد آن همه بالا باشد، و من در اين پايين؟
به دنبال اين فكر، از اين سوى دشت به آن سوى دشت دويد. و هر از گاهى ايستاد و به آسمان چشم دوخت. ماه همچنان زيبا و دلربا بود و با نور نقرهاى رنگش او را مسحور خويش ساخته بود.
ا ندكى بعد، تپهاى نظر او را به خود جلب كرد. با خودش فكر كرد اگر برفراز آن تپه باشم، ممكن است بتوانم به ماه چنگ اندازم. پس از اين، نيروى تازهاى يافت و به سوى تپه شتافت. امّا روشن بود كه تلاشش بىثمر است. در حالى كه حسادت و غرور، همهى جانش را در برگرفته بود، باز هم در بيابان پيشتر و پيشتر رفت، تا اين كه قلهى بسيار بلندى مشرف بر درّهاى عميق نظرش را خود جلب كرد. آتش غرور و حسد، فرصت هيچ انديشهاى برايش باقى نگذاشته بود. با خودش گفت: از فراز آن تپهى بلند، با جستى كوتاه، دامن ماه را فراچنگ خواهم آورد.
لحظاتى بعد، او خويش را برفراز تپه يافت. غرورى شگفتانگيز بر جانش پنجه كشيد. سر را به سوى آسمان بلند كرد. نگاه ديگرى به ماه انداخت. در دل پوزخندى به آن زد و گفت: »تا چند لحظهى ديگر در چنگ منى! بعد هم با نهايت غرور به هواپريد و چنگ گشود تا ماه را بگيرد، امّا ديگر هيچ چيز نفهميد.
روز بعد، لاشهى بىجان پلنگ مغرور، در انتهاى درّه به چشم مىخورد!