آفتاب، كجا توان آن دارد كه خويشتن را به پاى تو افكند و از شرم، آب نشود؟
زمين، بدون حضور تو، چه گونه سرسبزى خواهد يافت؟
ماه، كى مىتواند در برابر رخسارهات دم از تجلّى و زيبايى و دل پذيرى برآورد؟
سرو، چه گونه مىتواند در مقابل بلنداى قامتت، سر برافرازد؟
شمع، آيا به جز شاهدى بر جمال دلاراى توست؟
گل را آيا آن توان و شكيب هست كه در پيشگاه تو، به خودنمايى و دلبرى بپردازد؟
پروانه را، مگر جز پرواى رؤيت روى محبوب، جز ديدار روى زيباى تو، عشق ديگرى در سر است؟
بلبل سرمست، جز نواى نام تو را بر زبان تواند داشت؟
اى حُسنِ نازِ فلك! اى تمامى خوبى! اى ماه روشن هستى! از پرده غيبت در آى، تا نگاه سبز تو، سرسبزى و طراوت و زايندگى و نعمت را به كوه پايههاى انسانى و فراخ ناى جهانى نثار كند.