مادر! مادر! مادر!
اينك در خانهى ما، غوغايى به پاست. اين خبر در همه جاى شهر پيچيده: « دختر رسول خدا(ص) در گذشته است! » گروه گروه از مردان و فوج فوج اززنان به سوى خانهى ما مىآيند. من و برادرم حسين، مثل همهى مردم بى تابيم. همه چشم دارند تا توفيق تشييع پيكر پاك مادرمان را پيدا كنند. امّاابوذر به آگاهى مردم مىرساندكه:
فعلا جنازهى دختر گرامى و عزيز پيامبر به خاك سپرده نخواهد شد.
پدر صبر مىكند تا مردم كاملاً پراكنده شوند، شب به نيمه برسد و او بتواند به وصيت مادر، عمل كند.
همه غمگين هستيم امّاپدر با همهى توان و تحملّى كه دارد، بسيار افسرده و پژمرده است. پيش از اين يك بار ديگر در غم فراق جدّمان رسول خدا(ص) بى تاب شده و اينك يار و دلدار خود را از دست داده است!
پيامبر كه در گذشت، دخترش تنها تكيه گاه و ياور پدرمان على بود. امّا اكنون ديگر پدر اين پشتوانه را هم ندارد! نيمه شب نزديك است. پدر، بدن همسرش را غسل داده و در كفن پيچيده. او من و برادر و خواهرانم را صدا مىزند:
- حسن، حسين، زينب، امكلثوم، سكينه! بياييد براى آخرين بار مادرتان را ببينيد!
بوى كافور، فضا را پر كرده. چشم ما كه به سيماى ملكوتى مادر مىافتد، نالهمان بلند مىشود. من و برادرم حسين بى اختيار خودمان را روى جنازهى مادر مىاندازيم.
سينهى پدر، پراز ناله است و ديدگان او پر اشك! ناگهان حادثهيى شگفت، روى مىدهد. بندهاى كفن باز مىشود. مادرمان نالهيى سر مىدهد. بعد هم دستهايش را دراز مىكند. من و حسين را مىگيرد و به سينهى خود مىچسباند.
در اين هنگامهاتفى ندا مىدهد كه:
- اى على! حسن و حسين را از روى بدن مادر بردار، كه فرشتگان آسمان گريستند! و دوست مشتاق لقاى دوست خويشتن است.
پدر، با دلى سوزان و اشكى ريزان، ما را كنار مىكشد و شعر پرسوز و گدازى را زمزمه مىكند. آن گاه همراه با پدر، ابوذر، سلمان، عقيل، عمّار، مقداد و چند تن ديگر، بر بدن مادر نماز مىگزاريم و همان نيمه شب بر اساس وصيّت مادر، او را به خاك مىسپاريم.
پدر، چندين قبر در اطراف مزار مادرمان درست مىكند و بر روى آن ها آب مىپاشد، تا مشخص و معلوم نشود كه قبر دختر پيامبر خدا )ص( كدام يك از آن هاست! و اين آخرين سند مظلوميّت مادرمان زهراست! پس از دفن مادر، پدر، دل سوخته و غمين، و با حالتى غريب بر زمين مىنشيند و خطاب به آن مىگويد:
- اى زمين! اين دختر رسول خداوند است كه پيش من به امانت بود. اينك آن را چون وديعه يى به دست تو مىسپارم. از او، خوب نگهدارى كن.
پدر هر از گاهى، در رثاى عزيزِ از دست رفتهاش سوك سرودهيى را زمزمه مىكند. مثلا مىگويد:
- از دست دادن دارايى اهميّتى ندارد. امّااز دست رفتن دوستان عزيز و گرامى جبرانناپذير است.
اين است، آنچه خواب و راحتى را از من ربوده و قلبم را در آتش فراق شعله ور ساخته است!
مادر جان! دورى از تو براى ما بسيار دشوار و توان فرساست. امّاياد و راه تو هماره در همه سوى دنيا برپاست.
مادرم! تو ياس سپيد و خوشبويى بودى كه خداوند تو را از بهشت براى مردم فرستاده بود. تو وظيفهى خودت را به خوبى به انجام رسانيدى و تا سرحدّ توان به عطر افشانى پرداختى. گرچه مردم اين زمانه، حرمت تو را شكستند و وجودت را پاس نداشتند. امّا ترديد ندارم كه از اين پس، مردم روزگاران، نام مطهّر تو را بر زبان خواهند داشت، مهرت را در دل خواهند پرورانيد و بهشت را بهبهاى پيروى از آرمانها و راه و شيوهى زندگانى تو، براى خويشتن خواهند خريد!
گزیده ای از کتاب شاخه ی طوبا نو شته ی جواد نعیمی