به تازگی به خاطر فعالیت های ادبی ام موفق به دریافت نشان درجه ی دوی هنری از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شده ام.
علاقه مندان می توانند مشروح خبر را (30/4/1387) در سایت خبرگزاری فارس به نشانی زیر ببینند:
معرفی آثار جواد نعیمی
به تازگی به خاطر فعالیت های ادبی ام موفق به دریافت نشان درجه ی دوی هنری از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شده ام.
علاقه مندان می توانند مشروح خبر را (30/4/1387) در سایت خبرگزاری فارس به نشانی زیر ببینند:
- با چنين
شتاب، كجا مىرويد؟
- به سراغ
طايفهى "بنى عبدالدّار".
- كليدداران
كعبه را مىگوييد.
- آرى، آرى.
مىخواهيم به سراغ بنى عبدالدّار برويم.
- چرا؟
- تا از آنان
بخواهيم كه بيايند و درِ خانهى خدا را بگشايند.
- درِ كعبه
راباز كنند؟!
- آرى، مگر
نشنيدهاى كه فاطمه دختر اسد به درون كعبه رفته است. مىگويند اوباردار هم بوده.
- پس، من هم
با شما همراه مىشوم. برويم.
- برويم.
*******
- چه
مىگوييد؟ مگر مىتوان درِ كعبه را گشود؟!
- امكان
ندارد! اين كار، تنها بايد در روز خاصّى از سال انجام شود.
- امتحانش كه
كارى ندارد.
- آرى، ما
كنجكاو شدهايم، مىخواهيم از راز و رمز اين مسأله آگاه شويم.
- نمىشود!
- خواهش
مىكنيم تقاضاى ما را بپذيريد.
- امكان
ندارد!
- چرا سرسختى
مىكنيد؟ مگر گشودن يك قفل، مشكلى ايجاد مىكند؟
- چه سماجتى!
بسيار خوب، حالا كه اين همه پافشارى مىكنيد، بياييد برويم تا درِ كعبه را باز
كنيم.
هر چه بيشتر
تلاش كردند، كمتر به نتيجه رسيدند و درِ كعبه باز نشد كه نشد! اين مسأله، معمايى
شگفتانگيز شده بود. سه روز كه از اين ماجرا گذشت، دوباره كعبه حال و هوايى ديگر
يافت. در حالى كه عدّهاى گرداگرد خانهى خدا مىچرخيدند و طواف مىكردند و در
حالى كه هنوز حادثهى عجيب چند روز پيش را از ياد نبرده بودند، حيرت زده و
ناباورانه ديدند كه همان ديوار، همان خاره سنگ، ديگر بار گشوده شد و فاطمهى بنت
اسد، همسر ابوطالب، به آرامى قدم به بيرون نهاد. امّا اين بار تنها نبود، بلكه
نوزادى در آغوش داشت. بوى گل محمّدى فضا را پُر كرده بود. هالهاى از نور و روشنى
گرداگرد چهرهى مادر و فرزند را فراگرفته بود.
غريو خنده
وشادى سراسر مكّه را فراگرفت.
خبر، به زودى
در سراسر شهر پيچيد: "فاطمه، فرزندش را در كعبه به دنيا آورده است!"
ابوطالب،
همين كه از ماجرا خبردار شد؛ با شادى و شتابى وصفناپذير، خودش را به همسرش
رسانيد. شايد فرشتهها هم آمده بودند تا نوزاد فاطمه و ابوطالب را ببينند.
فاطمه، در
حالى كه سر از پا نمىشناخت؛ شادمانه، كودك را به دستهاى پدرش سپرد و گفت:
- بيا فرزندت
را بگير! شنيدم كه هاتفى مىگفت: "نامش را على بگذاريد."
ابوطالب،
فرزندش را در آغوش فشرد و در حالى كه سرش را به طرف آسمان بلند كرده بود، گفت:
- خدايا! تو
را سپاس مىگويم.
على، به روى پدر لبخند زد و ابوطالب، گونهى نوزادش را غرق بوسه كرد. زمين از هميشه خوشبوتر بود!
برشی از کتاب قصه های مادران معصومین نوشته ی جواد نعیمی
. . . . فریضه ی امر به معروف و نهی از منکر یکی از سارنده ترین دستورات اجتماعی اسلام است. زیرا این مسأله در آفرینش جامعه ای صالح و به دور از همه ی ریشه های تباهی، نقشی بسیار مؤثر و سازنده دارد.
امر به معروف و نهی از منکر نیروهای پیش برنده و بازدارنده ای هستند. پیش برنده به سوی تکامل و آزادی و صلاح درستی و بازدارنده از سقوط وفنا و پستی و زشتی.
امر به معروف و نهی از منکر را به حقیقت می توان پیشنهادی سازنده و انتقادی اصلاحی و حتی آن را نوعی جهاد دانست! زیرا می دانیم که جهاداز «جهد» به معنای تلاش و کوشش گرفته شده و از این نظر که امر به معروف و نهی از منکر تلاش مقدسی در راه پاک سازی و سازندگی جامعه و کوششی زیبا در راه اصالت بخشیدن به حیات وزنده کردن نیروهای خلاق و گسترش فضایل و کشتن رذایل است، پس می توان آن را جهادی مقدس تلقی کرد . . . و حرکتی شکوهمند به سوی بهسازی محیط و صلاح ها و صواب ها. . . .
بریده ای از کتاب چهره ی انقلابی هنر نوشته ی جواد نعیمی
به تازگی بنیاد پژوهش های آستان قدس رضوی چاپ دوم کتاب "قصه های پنج گوهر" مرا روانه ی بازار نشر کرده است . چاپ نخست این اثر سال گذشته (1386) به انجام رسیده بود .
وبلاگ کتاب شناسی جواد نعیمی
یک روز دانشمندی در خانه اش نشسته و سرگرم کارهای علمی خودش بود. ناگهان شنید که کسی در می زند. بلند شد و در را باز کرد دختر بچه ای پشت در بود. او گفت :
- مادرم مرا فرستاده تا کمی آتش از شما بگیرم.
مرد دانشمند گفت:
- ولی من ظرفی همراه تو نمی بینم که بخواهی با آن آتش به خانه ببری، با چه وسیله ای می خواهی این کار را بکنی؟
دخترک گفت:
- بسیار ساده است .این که کاری ندارد!
آن وقت ، دستش را گشود و مشتی خاکستر سرد برداشت و آتش را روی آن گذاشت. سپس در حالی که خدا حافظی می کرد و به طرف خانه شان می رفت، با خنده گفت:
- تجربه بالاتر از علم است!
از کتاب حکایت های شیرین، ترجمه ی جواد نعیمی
مردی از خانه پا برون بنهاد
پیرمردی بدید در کوچه
عقب گم شده همی گردد
گفتش این جا پدر چه می جویی
خم شدی از چه رو در این کوچه
نقش اشکی به چهره اش ترسیم
این چنین گفت با دو صد ناله
داده ام من ز کف یکی گوهر
گوهری بس بزرگ و شاهانه
کاش دانسته بودم از اول
که نمی دادمش ز کف ساده!
لیکن اینک هزار افسوس
که نمی یابمش دگر باره
مرد گفتا که چیست آن گوهر
که برایش زنی چنین ناله؟
پیر گفتا: جوانی ای فرزند
گوهری بی نظیر و یک دانه
سروده شده در 30/6/1353
از کتاب اشک قلم، سروده ی جواد نعیمی