(شب است. مردى جوان با پيرى به نام" بوعمرو" به گفتگو نشسته...)
مرد جوان: خُب، حديث مىكردى بوعمرو.
بوعمرو: اكنون با تو مىگويم .
مرد جوان: بازگوى خاطرهى خوش خويش را. به جان گوش مىدارم.
بوعمرو: آرى، گفته بودم برايت كه امير سبكتكين، مرا كه پيرمردى توانگر و براى او قابل اعتماد بودم، به خويشتن نزديك ساخت و شب، همه شب با من حديث مىكرد و راز دل باز مىگفت.
مرد جوان: و تو اينك مىخواهى قصهاى از آن قصهها را برايم حكايت كنى. اين طور نيست ؟
بوعمرو: (آه مىكشد) آرى. چنين است. مىخواهم از امير سبكتكين، خاطرهاى را برايت روايت كنم.
مرد جوان( با تجسّم حالتى كه انگار روبروى پيرمردى مىنشيند)... پس بگذار درست در مقابلت بنشينم و به سخنانت گوش فرا دارم...
بسيار خوب، حالا گوشم با شماست. بگوييد آن حكايت آن را.
بوعمرو: مىگويم فرزند... مىگويم... امير سبكتكين، يكى از شبها كه نزد وى بودم اين ماجرا رابيان كرد كه من اكنون با تو باز مىگويم.
گوش هايت را خوب به من بسپار.
***
(صداى همهمهى درباريان سبكتكين به گوش مىآيد)
مرد اوّل: ساكت باشيد! گوش فرا داريد ياران. همچنان كه مىدانيد امير ما، سبكتكين، ميل دارند امروز را با گروهى از خاصّان دربار، به شكارگاه عزيمت نمايند. چاكران، وسايل را به سرعت آماده سازند.
چاكران: (صداى چند تن باهم) در خدمتگزارى حاضريم قربان. اسبها به تمامى آمادهاند.
مرد اوّل: بسيار خوب، زين و برگها را بياوريد تا كوس حركت بنوازيم .
(صداى شيههى اسبها از دور به گوش مىرسد)
سبكتكين: به همهى نجيب زادگان و درباريان خاص بگوييد كه سوار شوند.
مرد دوّم: بلى ياامير. افتخار بزرگان دربار اين است كه همگان ملتزم ركاب سبكتكين باشند. بنابراين همه حاضرند.
سبكتكين: بسيار خوب، پس حركت مىكنيم.
مرد اوّل: امير سبكتكين مىفرمايند به نام خداى، پا در ركاب كنيد به سمت نخجيرگاه.
(صداى گامهاى اسبان و دور شدن آنها...)
***
مرد اوّل: چه بعد از ظهر زيبايى است. خرسندم كه در ركاب امير به شكارگاه آمدهام.
مرد دوّم: آنجا را بنگر... چه مىبينى؟ بگذار امير را يادآور شوم.
(صداى تاختن اسب مرد دوم كه بسوى امير مىرود)
مرد دوّم: يا امير! آن سوى را بنگريد!
سبكتكين: آن دو آهو را مىگويى؟
مرد دوّم: آرى يا امير. گويا آهوى مادهاى است به همراه بچهاش.
سبكتكين: هم اينك به سوى شان مىروم.
(صداى تاختن اسب سبكتكين كه دور مىشود... و صداى تاخت اسبهاى ديگر در پى آن)
سبكتكين: (با خود)آه! ببين اين بچه آهو بازماند و مادرش گريخت! بسيار خوب، حيوانك. هم اكنون تو را براى خويش برمى گيريم... بگذار..( نَفَس نَفَس زنان) آهان. چه بچه آهوى چالاك و زيبايى. حالا تو را بر زين مىنهم و بازمى گردم. اين هم از شكار امروزمان.
مرد دوم: نگاه كن، سبكتكين چه بچه آهوى قشنگى را شكار كرد!
مرد اوّل: (خطاب به مرد دوم) مىگويم چيزى به نماز شام نمانده است.
مرد دوّم: تعجيل مكن. هم اينك باز مىگرديم. امير كه به شكار خويش دست يازيد.
سبكتكين: سردار!
مرد دوّم: بله يا امير. در خدمتم!
سبكتكين: براى امروزمان كافى است. ما قصد داريم كه بازگرديم. البته همراه يك بچه آهو. (و مىخندد)
مرد دوّم: امر، امر مبارك است قربان.
سبكتكين: پس، همگان را فراخوان تا از راهى كه آمدهايم، بازگرديم.
مرد دوم: اطاعت مىشود يا امير.
(صداى تكِ اسب ها)
***
مرد دوم :قربان! قربان!
سبكتكين: چه مىگويى سردار؟ تو را چه شده است؟
مرد دوم: منظرهاى عجيب را شاهدم، امير!
سبكتكين: منظره؟... آن منظره چيست كه تو را اين چنين دچار شگفتى كرده است ؟
مرد دوّم: امير! لختى به واپس نگريستم و با كمال تعجّب آهوى ماده را ديدم كه در پى مادر دوان است، نالان و حزين گويى كه بچهاش را مىطلبد. و هم اينك كه پارهى زيادى از راه را آمدهايم و راه چندانى به شهر نداريم، باز از دور مىنگرم كه آهوى مادر، التماس كنان پى جوى ماست، و مرا از اين امر شگفتى مىآيد.
سبكتكين: (زير لب: عجيب است! )و با صدايى بلند: راست مىگويى سردار؟ عجيب حالتى است. ما اندكى مىايستيم.
مرد اوّل: امير را چه مقصدى در سر است ؟
مرد دوم: نمىدانم. بايست تا ببينيم چه مىشود.
سبكتكين: گوش كنيد ياران!
مرد اول: ساكت باشيد ببينم امير چه مىفرمايند.
سبكتكين: ما را دل به حال اين آهوى مادر بسوخت. هم اينك بر حال او رحمت مىآوريم و رهايش مىكنيم.
(و خطاب به بچه آهو) بيا، بيا به نزد مادرت برو آهوَك زيباى من!
مرد دوم: نگاه كنيد آهو بچهى يله چگونه به آغوش مادر پناه برد!
مرد اوّل: و حالا چه شادمانه با هم مىدوند...
***
سبكتيكن:... اين بود خوابى كه من ديدم. اكنون تعبير آن را بازگوى اى معبّر!
معبّر: همان گونه كه در رؤيا ديدهايد، به پاداش رحمت و شفقتى كه بر ماده آهو و بچهاش روا داشتهايد، مژدهى امارت غزنين و زابلستان را به شما دادهاند. اى سبكتكين! دل قوى دار، چه تا آن زمان كه ايزد منّان تقدير كرده است، مُلك و عزّت در خاندان و فرزندانت باقى خواهد ماند.
از کتاب دنیای قصه و افسانه / نوشته ی جواد نعیمی