تبليغاتX
کتاب شناسی جواد نعیمی

کتاب شناسی جواد نعیمی

معرفی آثار جواد نعیمی

  - نگاه كن برادر! چيز عجيبى مى‏بينم!

 - چه شده است مگر؟

 - مولا را نگاه كن! على‏بى ابى‏طالب‏عليه السلام را مى‏گويم. ببين چگونه رنگ چهره‏اش تغيير كرده است! تو فكر مى‏كنى چه پيش آمده است؟!

 - نگران نباش برادر. انگار تو تا به حال به هنگام وضو گرفتن نزد امام‏عليه السلام نبوده‏اى! آن بزرگوار همواره به هنگام وضو ساختن اين گونه مى‏شود، و به هنگام اداى نماز نيز حالش دگرگون مى‏شود. خوب به ياد دارم كه يك بار شخصى علت اين دگرگونى را از آن گرامى پرسيد. مى‏دانى چه پاسخ داد؟

 - نه!

 - فرمود: چون هنگام پرداخت امانتى فرا رسيده است كه خداوند آن را بر آسمان و زمين و كوه‏ها عرضه كرد و همه از تحمّل آن، سر باززدند و خوددارى كردند!

 - سپاسگزارم برادر. باز هم برايم از نماز على‏عليه السلام سخن بگو!

 - در اين باره، حرف فراوان است. اكنون هنگام اداى نماز است، نبايد از فضيلت آن باز بمانيم. فقط اين را برايت بگويم كه يك بار در جنگ، تيرى به پاى امام‏عليه السلام اصابت كرده بود كه بيرون آوردن آن از پاى مباركش دشوار به نظر مى‏رسيد، امّا ياران انديشيدند كه چون آن بزرگوار غرق در نماز و نوشينىِ راز و نياز شد، آن را بيرون آورند. چنين كردند و آن حضرت چنان در جذبه‏ى نماز بود كه متوجه اين امر نشد!... خوب، ديگر برويم وضو بگيريم.

 - برويم!...

                              برگرفته از کتاب به عشق محبوب / نوشته ی جواد نعیمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 10:17  توسط جواد نعیمی  | 

  با شكفتن گل خوشبوى خانه‏مان - حسن - انگار دلم قرارى ديگر يافت و شبستان زندگى ام كه از نور وجود اميرمؤمنان على علیه السلام روشن بود، با حضور پسرمان، فروغى ديگر پيدا كرد و آن گاه كه سالى پس از آن، فرزند ديگرمان حسين كاشانه‏ى ما را نورانى‏تر كرد، در خانه‏ى كوچك ما، جلوه و جمالى بسيار زيبا پديد آمد.

 من، دختر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم با نگريستن به چهره‏هاى معصوم حسن و حسين، سيماى پدر رامى ديدم و از وجود آن دو، بوى پيامبررا صلی الله علیه و آله وسلم احساس مى‏كردم. علاقه‏ى حسنين به پيامبر صلی الله علیه و آله وسلم همچون علاقه‏ى پيامبر صلی الله علیه و آله وسلم به آنان بود.

 هرگز از ياد نمى‏برم كه پدرم، پيوسته مى‏فرمود:

 - حسن و حسين - كه درود بر آنان باد- جوانان اهل بهشتند. آن دو، گل‏هاى بوستان جهانند.

 و بسيار اتفاق مى‏افتاد كه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مى‏فرمود:

 - فاطمه جان! حسنين را به نزدم بياور.

 هنگامى هم كه آنان را مى‏ديد، غرق بوسه شان مى‏كرد و چنين مى‏گفت:

 - خداوندا! هر كسى كه اين فرزندان و پدر و مادرشان را دوست بدارد، در روز قيامت با من همنشين فرما!

 حسن و حسين همواره مورد احترام و محبت پيامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم قرار مى‏گرفتند. هنگامى هم كه همراه آن دو به مسجد مى‏رفتم، پدرم با ديدن آن‏ها مى‏فرمود:

 - هر كسى اين دو را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر آن كه با اينان دشمنى بورزد، با من دشمنى كرده است.

                                             برشی از کناب ماه تنها /نوشته ی جواد نعیمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 9:15  توسط جواد نعیمی  | 

   (شب است. مردى جوان با پيرى به نام" بوعمرو" به گفتگو نشسته...)

 مرد جوان: خُب، حديث مى‏كردى بوعمرو.

 بوعمرو: اكنون با تو مى‏گويم .

 مرد جوان: بازگوى خاطره‏ى خوش خويش را. به جان گوش مى‏دارم.

 بوعمرو: آرى، گفته بودم برايت كه امير سبكتكين، مرا كه پيرمردى توانگر و براى او قابل اعتماد بودم، به خويشتن نزديك ساخت و شب، همه شب با من حديث مى‏كرد و راز دل باز مى‏گفت.

 مرد جوان: و تو اينك مى‏خواهى قصه‏اى از آن قصه‏ها را برايم حكايت كنى. اين طور نيست ؟

 بوعمرو: (آه مى‏كشد) آرى. چنين است. مى‏خواهم از امير سبكتكين، خاطره‏اى را برايت روايت كنم.

 مرد جوان( با تجسّم حالتى كه انگار روبروى پيرمردى مى‏نشيند)... پس بگذار درست در مقابلت بنشينم و به سخنانت گوش فرا دارم...

 بسيار خوب، حالا گوشم با شماست. بگوييد آن حكايت آن را.

 بوعمرو: مى‏گويم فرزند... مى‏گويم... امير سبكتكين، يكى از شب‏ها كه نزد وى بودم اين ماجرا رابيان كرد كه من اكنون با تو باز مى‏گويم.

 گوش هايت را خوب به من بسپار.

                                  *** 

  (صداى همهمه‏ى درباريان سبكتكين به گوش مى‏آيد)

 مرد اوّل: ساكت باشيد! گوش فرا داريد ياران. همچنان كه مى‏دانيد امير ما، سبكتكين، ميل دارند امروز را با گروهى از خاصّان دربار، به شكارگاه عزيمت نمايند. چاكران، وسايل را به سرعت آماده سازند.

 چاكران: (صداى چند تن باهم) در خدمتگزارى حاضريم قربان. اسب‏ها به تمامى آماده‏اند.

 مرد اوّل: بسيار خوب، زين و برگ‏ها را بياوريد تا كوس حركت بنوازيم .

 (صداى شيهه‏ى اسب‏ها از دور به گوش مى‏رسد)

 سبكتكين: به همه‏ى نجيب زادگان و درباريان خاص بگوييد كه سوار شوند.

 مرد دوّم: بلى ياامير. افتخار بزرگان دربار اين است كه همگان ملتزم ركاب سبكتكين باشند. بنابراين همه حاضرند.

 سبكتكين: بسيار خوب، پس حركت مى‏كنيم.

 مرد اوّل: امير سبكتكين مى‏فرمايند به نام خداى، پا در ركاب كنيد به سمت نخجيرگاه.

 (صداى گام‏هاى اسبان و دور شدن آن‏ها...)

                                   ***  

  مرد اوّل: چه بعد از ظهر زيبايى است. خرسندم كه در ركاب امير به شكارگاه آمده‏ام.

 مرد دوّم: آنجا را بنگر... چه مى‏بينى؟ بگذار امير را يادآور شوم.

 (صداى تاختن اسب مرد دوم كه بسوى امير مى‏رود)

 مرد دوّم: يا امير! آن سوى را بنگريد!

 سبكتكين: آن دو آهو را مى‏گويى؟

 مرد دوّم: آرى يا امير. گويا آهوى ماده‏اى است به همراه بچه‏اش.

 سبكتكين: هم اينك به سوى شان مى‏روم.

 (صداى تاختن اسب سبكتكين كه دور مى‏شود... و صداى تاخت اسب‏هاى ديگر در پى آن)

 سبكتكين: (با خود)آه! ببين اين بچه آهو بازماند و مادرش گريخت! بسيار خوب، حيوانك. هم اكنون تو را براى خويش برمى گيريم... بگذار..( نَفَس نَفَس زنان) آهان. چه بچه آهوى چالاك و زيبايى. حالا تو را بر زين مى‏نهم و بازمى گردم. اين هم از شكار امروزمان.

 مرد دوم: نگاه كن، سبكتكين چه بچه آهوى قشنگى را شكار كرد!

 مرد اوّل: (خطاب به مرد دوم) مى‏گويم چيزى به نماز شام نمانده است.

 مرد دوّم: تعجيل مكن. هم اينك باز مى‏گرديم. امير كه به شكار خويش دست يازيد.

 سبكتكين: سردار!

 مرد دوّم: بله يا امير. در خدمتم!

 سبكتكين: براى امروزمان كافى است. ما قصد داريم كه بازگرديم. البته همراه يك بچه آهو. (و مى‏خندد)

 مرد دوّم: امر، امر مبارك است قربان.

 سبكتكين: پس، همگان را فراخوان تا از راهى كه آمده‏ايم، بازگرديم.

 مرد دوم: اطاعت مى‏شود يا امير.

(صداى تكِ اسب ها)

                        ***             

 مرد دوم :قربان! قربان!

 سبكتكين: چه مى‏گويى سردار؟ تو را چه شده است؟

 مرد دوم: منظره‏اى عجيب را شاهدم، امير!

 سبكتكين: منظره؟... آن منظره چيست كه تو را اين چنين دچار شگفتى كرده است ؟

 مرد دوّم: امير! لختى به واپس نگريستم و با كمال تعجّب آهوى ماده را ديدم كه در پى مادر دوان است، نالان و حزين  گويى كه بچه‏اش را مى‏طلبد. و هم اينك كه پاره‏ى زيادى از راه را آمده‏ايم و راه چندانى به شهر نداريم، باز از دور مى‏نگرم كه آهوى مادر، التماس كنان پى جوى ماست، و مرا از اين امر شگفتى مى‏آيد.

 سبكتكين: (زير لب: عجيب است! )و با صدايى بلند: راست مى‏گويى سردار؟ عجيب حالتى است. ما اندكى مى‏ايستيم.

 مرد اوّل: امير را چه مقصدى در سر است ؟

 مرد دوم: نمى‏دانم. بايست تا ببينيم چه مى‏شود.

 سبكتكين: گوش كنيد ياران!

 مرد اول: ساكت باشيد ببينم امير چه مى‏فرمايند.

 سبكتكين: ما را دل به حال اين آهوى مادر بسوخت. هم اينك بر حال او رحمت مى‏آوريم و رهايش مى‏كنيم.

 (و خطاب به بچه آهو) بيا، بيا به نزد مادرت برو آهوَك زيباى من!

 مرد دوم: نگاه كنيد آهو بچه‏ى يله چگونه به آغوش مادر پناه برد!

 مرد اوّل: و حالا چه شادمانه با هم مى‏دوند...

                      ***               

  سبكتيكن:... اين بود خوابى كه من ديدم. اكنون تعبير آن را بازگوى اى معبّر!

 معبّر: همان گونه كه در رؤيا ديده‏ايد، به پاداش رحمت و شفقتى كه بر ماده آهو و بچه‏اش روا داشته‏ايد، مژده‏ى امارت غزنين و زابلستان را به شما داده‏اند. اى سبكتكين! دل قوى دار، چه تا آن زمان كه ايزد منّان تقدير كرده است، مُلك و عزّت در خاندان و فرزندانت باقى خواهد ماند.

                                     از کتاب دنیای قصه و افسانه / نوشته ی جواد نعیمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 7:40  توسط جواد نعیمی  | 

 درياى زيبا

اى آبى پاك!

چه به شكوهى

در دامن خاك

 

گاهى تو آرام

گه درخروشى

گاهى به غوغا

گاهى خموشى!

 

مى‏بوسد از دور

روى تو، خورشيد

هر بامدادان

با شور و اميد

 

از هرچه زيباست

دارى نشانى

من هر چه گويم

بهتر ز آنى

 

در تو نشان از

همبستگى هاست

با تو، هميشه

پيوستگى هاست

 

درياى زيبا

اى آبى پاك!

چه با شكوهى

در دامن خاك

                                      از کتاب بچه آهو / سروده ی جواد نعیمی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 7:17  توسط جواد نعیمی  |