تبليغاتX
کتاب شناسی جواد نعیمی

کتاب شناسی جواد نعیمی

معرفی آثار جواد نعیمی

    تا آن جا كه مى‏توانى در بزرگداشت معلّم بكوش، چه آن كه نزديك بود معلّم فرستاده‏اى از فرستادگان حق و رسول وى باشد.

 آيا تو هيچ كس را برتر از آن كه بذر اخلاق و علم را در جان‏ها و دل‏ها مى‏افشاند، مى‏شناسى؟

 بار خدايا! تو منّزهى و نخستين معلّم آدم و آموزش دهنده‏ى انسان با قلم هستى. تورات را به دست‏هاى موسى سپردى و وى را به هدايت بشر گماردى و فرزند مريم باكره و پاكدامن را همراه با انجيل به عنوان هادى انسان برگزيدى، پس آن گاه چشمه‏هاى بيان و حكمت را از زبان خاتم پيامبران حضرت محمّد(ص) جارى ساختى و قرآن مبارك را به دست‏هاى با كفايت و پربركتش سپردى تا راهنماى خلايق باشد.

 آى انسان ها! به فرزندان خويش در خرد سالى انصاف بياموزيد تا در بزرگى، دژهاى استوارى براى دفاع از حق و عدالت باشند. چه آن كه انصاف و رعايت حقوق ديگران، امرى است كه نهاد هر آدمى زاده‏ى راست رو و درست انديش، بدان مى‏گرايد و بذر عدالت را در سرزمين جان‏ها مى‏كارد. اوست كه منطق انسان را تصحيح مى‏كند و آدمى را به اقناع ديگران قادر مى‏سازد و دستيابى وى را به انديشه‏ها و نظرهاى صائب، ساده مى‏گرداند.

 و امّا علم، به تنهايى براى ساخت اجتماع انسانى و برترى اقوام، بسنده نيست و نقش اخلاق نيز در اين ميانه؛ بسيار با اهميت است و امّتى كه از اخلاق برخوردار نباشد، بى‏گمان محكوم به فنا و نيستى است.

 هر گاه مادران فرصت نيابند كه به فرزندان خود ادب و علم و معرفت بياموزند، كودكان امروز ما، مردان نادان و بى‏فرهنگ فردا خواهند بود!

 يتيم واقعى، آن كس نيست كه سايه‏ى پدر و مادر را بر سر ندارد، بلكه يتيم به معناى راستين كلمه، كسى است كه مادرش از تربيت وى سر، باز زده و پدرش نيز از عنايت به وى و مهذّب ساختن او امتناع كرده باشد.

                    برشی از کتاب حكايتهاونكته هاي خواندني،ترجمه ی جواد نعیمی

    

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 7:46  توسط جواد نعیمی  | 

89 - عاشقانه هایی برای خداوند

نوشته ی جواد نعیمی

ناشر :بوستان کتاب – قم

چاپ اول: 1387

شمارگان: 2000 نسخه

رقعی، 84 صفحه

 

        این اثر در بر دارنده ی یک مقدمه با عنوان پیش نیاز و سی و پنج قطعه نثر ادبی و شعرگونه هایی چند است که هم چون نجوایی در پیشگاه حضرت پروردگار، بر زبان قلم جاری شده.

       نخستین قطعه ی کتاب "جلوه ی جمال آشنا" و نوشته ی پایانی آن "بهترین دوست" نام دارد.

       در بخشی از نخستین قطعه ی ادبی این کتاب  می خوانیم :

      همه ی عالم کشته مرده ی نگاه تو هستند! همه یک جوری می خواهند خودشان را به مژگان تو بیاویزند،تا همواره در معرض نگاه تو باشتد. بسیاری از آفریده هایت با تو روابط عاشقانه ی قلبی دارند...

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 8:58  توسط جواد نعیمی  | 

 يكى بود، يكى نبود. بود و نبود، توى اين دنياى بزرگ، زير آسمان آبى، شهرى بود كه با همه‏ى شهرهاى ديگر فرق داشت. يعنى خود شهر كه نه، مردمانش با ديگران متفاوت بودند. آدم هايى كه توى اين شهر زندگى مى‏كردند، قلب هايى داشتند صاف و شفاف. انديشه هايى داشتند روشن و زلال.دست‏هاى آنها بيش‏تر به كار خير بود. قدم هاشان هم همين طور. آن‏ها روزگار را به خوبى و خوشى مى‏گذراندند. جورى بود كه آنها مى‏توانستند تصوير خودشان را توى قلب يكديگر ببينند. اين بودكه هر وقت به هم مى‏رسيدند، اوّل سلام مى‏كردند. بعد از احوالپرسى هم توى سينه‏ى يكديگر نگاه مى‏كردند و اگر اشكال و ايرادى در خودشان مى‏ديدند، سعى مى‏كردند هر  چه زودتر آن را برطرف كنند. به اين ترتيب، اشتباه‏هاى آنها خيلى كمتر مى‏شد. يعنى اگر اشتباه و خلافى از آنها سر مى‏زد، خيلى زود به معايب خودشان پى مى‏بردند و خيلى زود در صدد اصلاح خودشان بر مى‏آمدند.

 حُسن ديگر اين آدم‏ها اين بود كه وقتى مى‏ديدند آينه‏ى دل يكى از همشهريان شان غبار گرفته، يك دستمال برمى‏داشتند و آهسته گرد و غبار آن را تميز مى‏كردند. بچه‏ها هم طورى ادب شده بودند كه هيچ وقت به سينه‏ى كسى سنگ نمى‏زدند. براى هر كس مشكلى پيش مى‏آمد كه نمى‏توانست تصوير خودش را در آينه‏ى دل ديگران ببيند، از مردم خواهش مى‏كرد كه از رفتارش عكس بگيرند و به او بدهند. بعد هم مى‏نشست به تصوير كارهاى خودش نگاه مى‏كرد، به عيب و ايرادهاى خودش پى مى‏برد و از همان لحظه تصميم مى‏گرفت كه به خوبى‏هاى خودش بيفزايد و از بدى هايش بكاهد.

 اين قضيه بود و بود، تا اين كه يك روز صداى وحشتناكى در شهر شنيده شد. مردم هراسان شدند و سرآسيمه به سراغ همديگر رفتند تا ببينند چه پيش آمده است. آن‏ها پس از جستجوى فراوان فهميدند كه آينه‏ى دل يكى از همشهريان شان شكسته و قلبش را مجروح كرده است! بى درنگ همه دست به كار شدند و همنوع زخمى خودشان رامداوا كردند. دو سه روز بعد باز هم شيشه‏ى دل يك نفر ديگر شكست و همه را غمگين كرد. مردم شهر با ناراحتى فراوان، دنبال كسى مى‏گشتند كه به سوى دل‏ها سنگ پرتاب مى‏كند. امّا او را نمى‏يافتند. چندى بعد باز هم اين اتفاق تكرار شد، يعنى سومين آينه‏ى دل هم شكست. ديگر، همه‏ى مردم كاملاً خشمگين شده بودند. آن‏ها برخاستند و با همه‏ى توانى كه داشتند در جستجوى فرد دل شكن برآمدند، تا اين كه سرانجام پسر بچه‏اى را پيدا كردند كه از شهر ديگرى به آن جا آمده بود، يعنى دشمنان او را گول زده بودند و به شهر دل‏هاى آينه‏اى فرستاده بودند، تا هر طورى كه شده دل‏هاى مردم رابشكند و صفا و صميميت آن ها را از بين ببرد. پسر بچه راگرفتند و به آينه سراى شهر بردند و تصوير او را در آينه به خودش نشان دادند. نمى‏دانيد پسرك چه قيافه‏ى زشت و زننده‏اى پيدا كرده بود. كار بد او چنان روى خودش اثر گذاشته بود كه نگو و نپرس! طورى كه خودش هم از خودش بدش آمد. مردم چند روزى پسرك را در اتاق مكافات زندانى كردند. بعد هم او را به اتاق آيينه‏ها فرستادند و زمانى كه مطمئن شدند فكر و دل و عمل پسرك، پاك وشفاف و زلال شده، آزادش كردند.

 از آن روز به بعد هم « مردم دل آينه‏اى» بيشتر مواظب بودند كه جاسوس‏ها و فرستاده‏هاى دشمن به شهرشان نفوذ نكنند. آخر، آن‏ها نمى‏خواستند كه در دل شان، جز نور ايمان و روشنايىِ انسان دوستى چيز ديگرى وجود داشته باشد. آن‏ها مى‏خواستند آينه‏هاى انديشه و دل و جان شان هميشه تميز و روشن و بى غبار باشد.

                    برگرفته از کتاب دنیای قصه و افسانه نوشته و ترجمه ی جواد نعیمی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 6:38  توسط جواد نعیمی  | 

تنها نشسته‌ام. شب، تن سنگین و سیاهش را از روزن سپید ‏پنجره عبور می‌دهد و صدای هوهویش را به میهمانی دلم ‏می‌آورد. ناله‌های باد را می نوشم! فریادهای ماه را در آغوش ‏می‌کشم. دست‌های عاطفه‌ام به شدت می‌لرزد. صدای ‏آوارشدن قلب‌ها، پشت اندیشه‌ام را خم می‌کند. مویه‌ی ‏مصیبت، موهای ذهنم را سپید می‌کند. چشم‌های احساسم ‏سیاهی می‌رود. قلمم، سیاه پوشیده است. ستاره‌ها گریه ‏می‌کنند. نوای هق‌هق مرغ حق، روحم را می‌خراشد. سفره‌ی ‏نگاهم را پهن می‌کنم...‏

سروها سر خم می‌کنند. سپیدارها سینه می‌زنند و تبریزی‌ها ‏نوحه می‌خوانند...‏

در تکیّه‌ی کلمات، از هر نقطه‌ای باران غم می‌بارد، غریو غصه از ‏دل همه‌ی ذرات می‌جوشد. چشم‌هایم، جوانمردانه دلم را ‏همراهی می‌کنند. دلم را از دیدگانم فرو می‌ریزم...‏

صدای زنجیر زدن می‌آید! صدای شیون مَلَک می‌آید! صدای ‏گریستن فَلَک می‌آید! صدای ناله‌های تک می‌آید...‏

شور و وِلوِله همه جا را در بر گرفته است. چراغ‌های محفل ‏اندیشه‌ام را خاموش کرده‌اند. و من علی علیه السلام را می‌بینم ‏که زخمدار پلیدان است. سروصورتش خونباران است و نوری از ‏فرقش به آسمان می‌تابد...‏

علی علیه السلام چونان خورشیدی سرخ بر بستری از یادهای ‏سبز و خاطره‌های سبز افتاده است. او می‌خندد و ما همه گریه ‏می‌کنیم...‏

و همه دم گرفته‌اند. همه‌ی ذرات عالم همهمه می‌کنند، بر سر و ‏سینه می‌زنند و قلم من گریبان چاک می‌زند و دیگر چیزی ‏نمی‌نویسد!‏ ‏

 ‏                                                   برگرفته از کتاب"جرعه‌ای از جام ولا" نوشته جواد نعیمی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 17:54  توسط جواد نعیمی  |