تبليغاتX
کتاب شناسی جواد نعیمی

کتاب شناسی جواد نعیمی

معرفی آثار جواد نعیمی

 هزاران سال پيش از اين، گروهي از مردم در كنار رود بزرگ و پرآبي زندگي مي كردند. آن ها مزارع سرسبز و باغ هاي پرميوه اي داشتند. همين طور از هواي خوب، مناظر زيبا و نعمت هاي ديگر خداوند هم برخوردار بودند.

 نزديك آن رود، چشمه اي هم وجود داشت كه پس از طوفان نوح (ع) پيدا شده بود. به اين چشمه روشن آب مي گفتند. و سال ها پيش تر از آن زمان، يافت پسر حضرت نوح، در كنار آن چشمه يك درخت كاج كاشته بود.

 اكنون آن درخت به خوبي رشد كرده و سر به آسمان كشيده بود. مردمي كه آن جا زندگي مي كردند دست به كارهاي زشت و ناپسندي مي زدند. از همه بدتر اين كه فريب شيطان را خورده بودند و آن درخت را خداي خود مي دانستند و آن را پرستش مي كردند!…

ا ين مردم، دوازده شهر آباد در اطراف آن رود بزرگ و پرآب داشتند. نام اين شهرها، درست اسامي ماه هاي سال شمسي ما بود! مردم آن روزگار به خاطر احترامي كه به درخت كاج مي گذاشتند، بذر آن را به همه ي شهرها بردند و در آن جا كاشتند. آن وقت، از چشمه ي روشن آب تا پاي هر بذري كه كاشته بودند، نهر آبي جاري كردند و نوشيدن آب اين نهر را هم بر خود حرام نمودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 16:36  توسط جواد نعیمی  | 

شمشير عدالت! /نوشته ی محمد عطیه الابراشی/ ترجمه ی جواد نعیمی

 در زمان‏هاى گذشته، پادشاه ستمگرى وجود داشت كه مردم از هيبت و قدرت او مى‏ترسيدند و پيوسته آرزوى سرنگونى او را در دل مى‏پروراندند.

 پادشاه، ثروت زيادى داشت. در كاخ بزرگ و با شكوهش همه‏ى وسايل راحتى و خوشگذرانى فراهم بود. باغچه‏هاى پُرگل، فوّاره‏هاى آب و ستون‏هاى بلند، زيبايى كاخ را دو چندان مى‏كرد. نگهبانان در اطراف كاخ، كشيك مى‏كشيدند و خلاصه در هر گوشه و كنار آن، انواع وسايل آسايش و آرامش ديده مى‏شد.

 يك روز، يكى از دوستان صميمى شاه كه مرد دانشمندى هم بود، به ديدن وى رفت. او به هر طرف كه نگاه كرد، سايه‏هاى دلنشين، نعمت‏هاى فراوان و ماندگار و كمال خوشبختى را در آن جا، مشاهده كرد.

 دوست دانشمند شاه، در دل، با خودگفت: كاش من هم، از چنين نعمت‏ها و سعادتى برخوردار بودم!

 سپس رو به شاه كرد و گفت:

 - پادشاها! خوش به حالت! هر چه در زندگى بخواهى برايت آماده است.

 شاه لبخندى زد و گفت:

 - حاضرى جاى مان را با هم عوض كنيم؟

 دوست پادشاه پاسخ داد:

 - من چشم طمع به تاج و تخت سلطنت ندارم. امّا دلم مى‏خواهد تنها به مدّت يك روز هم كه شده، از اين همه ناز و نعمت و وسايل استراحت و سعادت، برخوردار شوم.

 دوست دانشمند شاه، در مزرعه‏ى كوچكى زندگى مى‏كرد. هم شاه و هم مردم، او را دوست مى‏داشتند؛ احترامش مى‏كردند و خلاصه از موقعيّت اجتماعى خوبى برخوردار بود.

 شاه، پس از شنيدن آرزوى او، تصميم گرفت خواسته‏اش را برآورده سازد. اين بود كه مقدّمات كار را فراهم كرد. دستور داد جايگاه ويژه‏اى برايش آماده سازند و همچون پادشاهان با او رفتار كنند. سپس وى را به كاخ دعوت كرد. هنگام ورود، استقبال شاهانه‏اى از او كردند و به اين ترتيب، او بر تخت سلطنت تكيه زد. زيباترين آهنگ‏ها را برايش نواختند. لشكريان، برترين درودهاى خود را نثارش كردند و خدمتگزاران، آماده‏ى اجراى دستوراتش با اشاره‏ى او شدند. وزيران و حكمرانان، همه زير دست او نشستند و منتظر امر و نهى او شدند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 15:55  توسط جواد نعیمی  | 

 

 پرندگانى چند، از فراز نخل‏هاى ستم ديده، به سوى افقِ سرخ‏فام پر مى‏كشند و همچنان كه غمگنانه بال مى‏زنند، جسارت‏هاى دشمنان اهل بيت پيامبر را شاهدند!

 خيمه‏ها در آتش مى‏سوزند و غارت مى‏شوند! زنان و كودكان اسير مى‏شوند! اسب‏ها بر پيكر مطهر شهيد كربلا تاخته مى‏شوند! سرِ مقدس حسين‏عليه السلام بر نيزه مى‏درخشد!...اين‏ها، همه و همه، صحنه‏هاى تلخ و دردناكى هستند كه از نگاه نافذ ناظران سبكبال آسمان و ساكنان پهنه‏هاى زمين و زمان، دور نمى‏مانند!

 همگان، در سوگ آفتاب دين، دل شكسته و غمگين، ديده برآستين مى‏سايند و از ژرفاى جان، بى‏قرارند! "حضرت حسين‏عليه السلام چراغ راه هدايت است و كشتى نجات امت." آن بزرگمرد بى‏همانند، در سراسر پنجاه و شش سالى كه در اين جهان زيست، پيوسته، پوينده‏ى راه پاكدامنى و درستى و رهپوى كوى بندگى حق بود. او هماره به نشر آيين احمدى و اعتلاى انديشه‏هاى محمدى قيام و اقدام مى‏كرد و بر تداوم خط مستقيم دين مصطفى‏صلى الله عليه وآله اصرار مى‏ورزيد. به نماز و نيايش علاقه‏اى وافر و اهتمامى كامل داشت. بسيار روزه مى‏گرفت و نماز مى‏گزارد و به حج مى‏رفت و صدقه مى‏داد و هماره در انديشه‏ى بيوه زنان و يتيمان جامعه بود، به گونه‏اى كه سرپرستى بسيارى از خانواده‏هاى تهيدست را بر عهده داشت.

 هنگامى كه به شهادت رسيد، كسانى بر پشت آن بزرگوار، آثار پينه ديدند و همين كه سبب را از فرزندش حضرت سجادعليه السلام پرسيدند، فرمود:

 - اين پينه‏ها، اثر كيسه‏هاى غذايى است كه پدرم شب‏ها بر دوش مى‏كشيد و آن‏ها را براى بيوه زنان، يتيمان، بى‏سرپرستان و محرومان مى‏برد.

      

 رهبر آزادگان جهان، از ميان مردمان رخت برمى‏بندد، امّا راه و روش و منش وى با تلاش‏ها و فعاليت‏هاى هوشمندانه وتأثير گذار حضرت زينب كبرى‏عليها السلام و امام زين‏العابدين‏عليه السلام ، به عنوان پاسداران نهضت حسينى، تداوم مى‏يابد و سرانجام، مخالفان دودمان اموى، توان مى‏يابند كه با سرعتى شگفت‏آور، آخرين بقاياى آن قدرت پوشالى و ننگين را در هم شكسته و نابود كنند.

 روشن است كه قيام حضرت امام حسين‏عليه السلام بيش از هر چيز بر پايه‏ى احساس و عاطفه و ايجاد انگيزه در انديشه و عمل مردم و بيدار سازى آنان، استوار است. آن بزرگوار، نه تنها به از ميان برداشتن شخص يزيد مى‏انديشيد، بلكه به حذف انديشه‏هاى يزيدى، اموى و مروانى نظر داشت. او مى‏خواست درس آگاهى و آزادگى و دين‏دارى را به انسان‏ها بياموزد و بذر ستم ستيزى و حق‏گرايى را در گستره‏ى خاك بيفشاند و آدمى را به عروج تا افلاك فرا بخواند !

 و چنين است كه در كربلا موجى عاشورايى به وجود مى‏آيد. موجى كه خود زاينده‏ى موجى ديگر است: اسارت خاندان حسينى و گسترش بيدارى و آگاهى و حق‏خواهى در كوفه و شام و جاهاى ديگر. چنان كه گفته‏اند در بيست سال قبل از قيام امام حسين‏عليه السلام حتى يك انقلاب به وقوع نپيوست، حال آن كه در مدت بيست سال پس از نهضت حسينى، بيش از بيست انقلاب روى داد كه در سال دوم آن، دولت بنى‏اميه سقوط كرد و در سال بيستم دولت بنى مروان به دست عباسيان بر چيده شد!

 چنين موجى نيز در پى دارنده‏ى موج ديگرى است: عزادارى، نوحه سرايى، سينه‏زنى و زيارت. چنان كه امام صادق‏عليه السلام به ابوعمار شاعر اهل‏بيت مى‏فرمايد كه شعرى در مرثيه‏ى حسين‏عليه السلام بسرايد. هنگامى هم كه او سروده‏ى خويش را مى‏خواند، امام‏عليه السلام مى‏گريد!

 ابوعمار، پى در پى شعر مى‏سرايد و همين كه آن‏ها را مى‏خواند، امام ششم‏عليه السلام مى‏گريد، تا آن جا كه صداى گريه‏ى اهل خانه نيز بلند مى‏شود!

 و اين موج آفرينى‏ها همه و همه براى آنند كه شيوه‏ى شهادت، ايثارگرى، زنده نگه داشتن دين، احياى امر به معروف و نهى از منكر، خود سازى و ستم سوزى و كفر ستيزى، پيوسته پايدار بماند. و همين است رمز پيروزى و ماندگارى. و اين است راه هدايت و رستگارى!

     

 هنوز صداى حماسه مى‏آيد! هنوز ققنوس‏هاى آتش زاد، از ميان شعله‏هاى ياد و داد به پا مى‏خيزند. هنوز بوى خيمه‏ها و پروانه‏هاى سوخته و گلبرگ‏هاى بر خاك نشسته، به مشام جانها مى‏رسد. هنوز فرياد عطش در ميان گرما و آتش، توأم باناله‏هاى زنان و كودكان، در گوش زمين و زمان مى‏پيچد. هنوز صداى سنج و سينه و زنجير و نوحه مى‏آيد!

 اكنون پاره زخم‏هاى دلم، سر، باز كرده‏اند و قناتى از غم، در قنوت نگاه من جريان دارد. همچنان كه بخواهى جارى است! انگار كسى با خويشتن زمزمه مى‏كند! گوش مى‏سپارم:

" السلام على‏الحسين و على على‏بن‏الحسين و على اولادالحسين و على اصحاب الحسين."

 پس آن‏گاه مى‏انديشم: اى خون خدا! كدام شاعر مى‏تواند تو را بسرايد و كدام واژه مى‏تواند تو را آن چنان كه بايسته است، بستايد؟!

 بارانِ اشكِ دلم، مجال بيش از اين نوشتنم نمى‏دهد! در دور دست‏هاى ذهنم، چند كبوترِ سپيدِ خون‏آلود، در حالى كه شقايق‏هايى را به نوك دارند، از خاستگاه لاله زارانى در سمت فلق، به سوى شكوفه بارانى در فراسوى شفق، پر مى‏گشايند و من با ناتوانى هر چه تمام‏تر، بر واژگان مرجان سرخ نقطه ى پايان مى‏گذارم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 15:42  توسط جواد نعیمی  | 

   ...اینک تویی و قافله ای از غمان به خون نشسته ای که در این روزهای سیاه عزادار و شب های پر از درخشش خون خورشید ، تو را به سالیان های دور تری می برند که در سرزمین حماسه ، آفتاب ایمان غوغا می کرد و مردانگی عطش را می نوشید و گرما را مچاله می کردو نماز داغ صحابیان قله ی نورد نور، سلامی به بلندای ابدیت را نثار عاشقان خروشناک و ستم ستیز می نمود. و تو امروز با دیدگان دلت چشم انداز نگاه آن عزیزان را کتیبه می زنی ... و شگفتا که این توفنده توفان ، ریشه در اعماق جان ها جاودانه کرده و نگاه روشن کربلا  در هیچ روزگاری جز به سوی عاشقان صادق  و صادقان عاشق نبوده است.

    السلام علیک یا اباعبد الله ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 0:34  توسط جواد نعیمی  | 

 هيچ ترديدى ندارم كه چشم فلك هرگز مانند او را نديده و نخواهد ديد! همسرم فاطمه را مى‏گويم. از وقتى قدم به خانه‏ى شوهر گذاشته، هر چه از او مى‏بينم، لياقت و كاردانى است و مهربانى و پاكى و خوبى. همواره به خودم مى‏گويم: يا على! تو به راستى خوشبختى! ببين دختر پيامبر چه خانه‏ى پر از اميد و آرامش و دوست داشتنى برايت به وجود آورده است.

 به نظر من فاطمه پاره‏اى از پيكر ماه است. نه! او تكه‏يى از خورشيد است : نورانى و پاكيزه و زندگى بخش. از همان آغاز زندگى، ما، كارهاى خانه را ميان خودمان تقسيم كرديم. تهيه‏ى غذا و لباس و آب كشيدن و جارو كردن را من بر عهده گرفتم و دستاس - آسياب - كردن گندم و جو، خمير كردن و نان پختن را فاطمه عهده دار شد. همچنان كه در تربيت فرزندان نيز نقشى اساسى و مهم داشت.

 همسرم آن قدر براى انجام كارهاى خانه تلاش مى‏كرد و آن قدر، دستاس را چرخانده بود كه دست‏هايش پينه بسته و پر از آبله شده بود.

 زهراى من، شنبه‏ها به زيارت مزار شهيدان مى‏رفت. به ويژه در برابر مزار حمزه مى‏ايستاد و براى آن شهيد بزرگوار، از خداوند، رحمت، طلب مى‏كرد و به اين ترتيب ياد و راه شهيدان را زنده نگه مى‏داشت.

 با وجود فاطمه، خانه‏ى ما با همه‏ى سادگى اش سرشار از رايحه‏ى ايمان؛ عطرِ محبت و فداكارى و شميمِ پاكى و معنويت شده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 14:23  توسط جواد نعیمی  |