تبليغاتX
کتاب شناسی جواد نعیمی

کتاب شناسی جواد نعیمی

معرفی آثار جواد نعیمی

...موسى سينه خيز به پيش رفت و با هر حركت او، انگار تكه‏اى از قلب آسيه كنده مى‏شد! آسيه در دل با خداى خويش راز و نياز مى‏كرد و صداى تپش تندِ قلب خودش را مى‏شنيد!

 فرعون هم، حركات موسى را به دقت زيرنظر داشت. همچنان كه آسيه نيز كاملاً مواظب رفتار موسى بود. جواهرات مى‏درخشيد و موسى اندك اندك به سوى آن كشيده مى‏شد. اضطراب آسيه، هر لحظه فزونى مى‏يافت. فرعون نيز نگران سرنوشت خويش بود و مى‏خواست هر چه زودتر خود را از دست موسى رها سازد، چون ممكن بود در آينده برايش مزاحمت و دردسر ايجاد كند.

 آسيه باز هم در دل، خدا را خواند و با او مناجات كرد، در حالى كه نمى‏توانست چيزى اظهار كند و سخنى بر لب بياورد. او نبايد نگرانى خود را بروز مى‏داد. آسيه لحظه هيا سختى را مى‏گذراند، امّا دندان بر جگر مى‏ساييد و لب بر لب مى‏خوابانيد! حال آنكه دلش مثل سير و سركه مى‏جوشيد و گويى جامى از تلخابه را مى‏نوشيد!

 موسى همچنان به سوى ظرف جواهر پيش مى‏رفت. تقريباً هيچ كس ترديدى نداشت كه او جواهرات را بر آتش ترجيح  خواهد داد!

 فرعون، لبخند پيروزمندانه‏اى زد و گفت:

 - نگفتم؟! نگفتم كه اين بچّه خطرناك است! حدس مى‏زنم او همان كسى است كه...

 آسيه، به آرامى گامى پيش نهاد. دست بر دست ماليد و خواست چيزى بگويد، امّا سخن بر لبانش ماسيد. موسى كه نزديك ظرفها بود، دست پيش برد تا جواهرى را بردارد، امّا به ناگاه انگار نيرويى از غيب، سبب شد كه دستش را واپس بكشد و آن را به جانب آتش دراز كند!

 در اين هنگام، فرعون از ناراحتى لب گزيد و آسيه و نفس راحتى كشيد. فرعون احساس شكست كرد و آسيه در دل خنديد، امّا هنوز نگرانى‏اش پايان نيافته بود

 اندكى بعد، موسى دستش فرا پيش برد و با تماس انگشتهاى نازكش با آتش، سوزشى دردناك جانش را فرا گرفت. موسى انگشت سوخته‏اش را همراه با پاره كوچكى از آتش به دهان برد! زبانش نيز سوخت و فرياد گريه و ناله‏اش، در سرتاسر تالار كاخ پيچيد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 23:56  توسط جواد نعیمی  | 

    توتياى محبت

    همه ی دل‏ها، شيفته ی  شورانگيزىِ ياد توست. بشر، شقايق‏هاى شادى‏اش را در شبستان شيدايى تو مى‏كاود و شايسته‏ترين بندگان خدا، شب‏ها و روزها، شرط تداوم حيات خويش را در آويختن به شاخه طوباى محبت تو مى‏دانند.

    هر دلى كه سپيد باشد، با ياد تو سبز مى‏شود و هر نگاهى كه سياه نباشد، شكوفه‏هاى سپيد ايمان به نور و روشنى را در جهان، بالنده مى‏سازد.

    اى برترين افق براى پرواز پرندگان آرزو! اى تجلى آبى‏ترين آسمان اميد! اى منتهاى خواسته‏هاى برتر!

    اى نهايت عشق بشر! اى آرمان همه ی آينده نگران! اى زيباترين آيينه ی بهاران! اى شكوهِ بارانِ شادمانى ما! اى ماه متبلور در دل‏ها! اى عظمت رهبرىِ والا! اى قرص خورشيد معنا! دنيا نيازمند نگاه و ظهور توست و قلب همه ی انسان‏ها، براى زيارت روى نيكوى تو مى‏تپد.

    اى قلب عالم امكان! بيا و گَردِ گام‏هايت را بر زمين بتكان. باشد كه سرسبزى و مهر و نور و فروغ، سرتاسر اين كره خاكى را فراگيرد و زندگى طراوتى ديگر يابد.

    خاك رهگذار تو، توتياى شفابخش ديده‏ها و دل‏هاى همگان است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 7:23  توسط جواد نعیمی  | 

    با يار آشنا...

  اگر روزى پاى صحبت ياران و نزديكان امام راحل، خمينى فقيد بنشينيد، و خاطرات آنان را بشنويد، دل‏تان سرشار از صفا و عشق و شور مى‏شود... و اين است قصه‏هايى از زندگانى آن بزرگمرد از زبان يارانش:

 حضرت امام، مقيّد بودند كه همه‏ى جزئيات وضو را رو به قبله انجام دهند و هر گاه در جايى وضو مى‏گرفتند كه دستشويى رو به قبله نبود، ايشان هنگام وضو گرفتن؛ در هر مورد، پس از اين كه يك كف دست آب برمى‏داشتند، شير آب را مى‏بستند، سپس رو به قبله مى‏كردند و آن‏گاه آب را به صورت و يا دست خود مى‏زدند.

 در مدت پنجاه سال، به هيچ وجه نماز شب امام خمينى ترك نشد. ايشان در حال سلامتى، بيمارى، زندان، رهايى، تبعيد و حتى بر روى تخت بيمارستان قلب هم نماز شب مى‏خواندند.

 يك روز در قم، حضرت امام بيمار شدند و به دستور پزشكان بايد به تهران انتقال مى‏يافتند. هوا بسيار سرد بود و برف مى‏باريد. يخ‏بندان عجيبى جاده‏ها را فرا گرفته بود. امام امت با اين كه چندين ساعت در آمبولانس بودند، همين كه به بيمارستان قلب منتقل شدند، باز هم به خواندن نماز شب پرداختند. ايشان همچنين در دل شب، هنگامى كه براى نماز شب برمى‏خواستند لامپ را روشن نمى‏كردند و از يك چراغ قوّه كوچك كه تنها جلو پايشان را روشن مى‏كرد، استفاده مى‏كردند، و به آرامى راه مى‏رفتند كه مبادا ديگران بيدار و ناراحت شوند...

 ... پس از دومين عملى كه روى حضرت امام انجام دادند، يكى از پزشكان گفت: ايشان چشم‏شان را باز كردند و آقاى انصارى را كه مسئوول كارهاى شرعى بودند، صدا زدند. آقاى انصارى كه آمدند، به امام گفتند: مى‏خواهيد نماز بخوانيد؟

در آن موقع حضرت امام تنها مى‏توانستند ابروهاى‏شان را تكان بدهند و به هيچ سئوال ديگرى پاسخ نمى‏دادند... بعد كه ديديم امام دست‏شان را تكان مى‏دهند، فهميديم كه دارند نماز مى‏خوانند.

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 17:25  توسط جواد نعیمی  |