...موسى سينه خيز به پيش رفت و با هر حركت او، انگار تكهاى از قلب آسيه كنده مىشد! آسيه در دل با خداى خويش راز و نياز مىكرد و صداى تپش تندِ قلب خودش را مىشنيد!
فرعون هم، حركات موسى را به دقت زيرنظر داشت. همچنان كه آسيه نيز كاملاً مواظب رفتار موسى بود. جواهرات مىدرخشيد و موسى اندك اندك به سوى آن كشيده مىشد. اضطراب آسيه، هر لحظه فزونى مىيافت. فرعون نيز نگران سرنوشت خويش بود و مىخواست هر چه زودتر خود را از دست موسى رها سازد، چون ممكن بود در آينده برايش مزاحمت و دردسر ايجاد كند.
آسيه باز هم در دل، خدا را خواند و با او مناجات كرد، در حالى كه نمىتوانست چيزى اظهار كند و سخنى بر لب بياورد. او نبايد نگرانى خود را بروز مىداد. آسيه لحظه هيا سختى را مىگذراند، امّا دندان بر جگر مىساييد و لب بر لب مىخوابانيد! حال آنكه دلش مثل سير و سركه مىجوشيد و گويى جامى از تلخابه را مىنوشيد!
موسى همچنان به سوى ظرف جواهر پيش مىرفت. تقريباً هيچ كس ترديدى نداشت كه او جواهرات را بر آتش ترجيح خواهد داد!
فرعون، لبخند پيروزمندانهاى زد و گفت:
- نگفتم؟! نگفتم كه اين بچّه خطرناك است! حدس مىزنم او همان كسى است كه...
آسيه، به آرامى گامى پيش نهاد. دست بر دست ماليد و خواست چيزى بگويد، امّا سخن بر لبانش ماسيد. موسى كه نزديك ظرفها بود، دست پيش برد تا جواهرى را بردارد، امّا به ناگاه انگار نيرويى از غيب، سبب شد كه دستش را واپس بكشد و آن را به جانب آتش دراز كند!
در اين هنگام، فرعون از ناراحتى لب گزيد و آسيه و نفس راحتى كشيد. فرعون احساس شكست كرد و آسيه در دل خنديد، امّا هنوز نگرانىاش پايان نيافته بود
اندكى بعد، موسى دستش فرا پيش برد و با تماس انگشتهاى نازكش با آتش، سوزشى دردناك جانش را فرا گرفت. موسى انگشت سوختهاش را همراه با پاره كوچكى از آتش به دهان برد! زبانش نيز سوخت و فرياد گريه و نالهاش، در سرتاسر تالار كاخ پيچيد!
