در زمانهاى گذشته، در شهر «قاهره» بازرگانى ثروتمند، با تجربه و دانا زندگى مىكرد. خداوند، فرزند پسرى به او داد كه نامش را «محمد» گذاشت. بازرگان، پسرش را بسيار دوست مىداشت و دلش مىخواست كه او، درخانه و مدرسه، خيلى خوب تربيت شود و از همان كودكى دانش و حكمت بياموزد، تا وقتى بزرگ تر شد؛ دستيار و مددكار پدر باشد.
محمد، روز به روز بزرگ و بزرگ تر شد تا به سنّ نوجوانى رسيد. او بسيار خوش قلب و زود باور بود و به سادگى با هر نوجوان ناشناسى دوست مىشد و هر يك از اين دوستان به شكلى، كلاه سرش مىگذاشتند ولى او همچنان به دوستى با اين افراد ادامه مىداد، بى آن كه نسبت به آنها بدگمان شود و يا به كارهاى زشت آنان بينديشد.
يك روز، بازرگان و پسرش تصميم گرفتند براى انجام حج و زيارت مرقد پاك پيامبر صلی الله علیه وآله وسلم به مكّه و مدينه بروند. در آن روزگار، مؤسسه يا بانكى وجود نداشت كه بازرگان بتواند پول هايش را در آن جا، به امانت بگذارد. اين بود كه رو به فرزندش كرد و گفت:
- مىخواهم پول هايم رانزد آدم مطمئنى به امانت بگذارم. آيا كسى را مىشناسى كه دارايىمان را به او بسپاريم تا در زمانى كه اين جا نيستيم، از آن ها نگهدارى كند؟
پسر بازرگان گفت:
- چطور است آن ها را به يكى از دوستان من بسپاريد؟ دوستى كه خيلى به او اطمينان دارم.
پدر پاسخ داد:
- فكر خوبى است. حتماً همين كار را خواهم كرد.
آن گاه بازرگان صندوقچهى كوچك و محكمى را كه قبلاً آماده كرده بود، به محمد سپرد تا نزد دوستش به امانت بگذارد. او هم صندوقچه راگرفت و به يكى از همان نوجوانان ناشناسى كه تازه با او دوست شده بود، سپرد. سپس همراه پدر، راهى سفر شد. آن زمانها، مسافرت، ماهها طول مىكشيد. زيرا اتومبيل نبود، راهها ناهموار بود و مردم هم معمولاً با شتر سفر مىكردند.
چند ماه بعد، وقتى آن دو از سفر برگشتند، بازرگان به فرزندش گفت:
- پسرم! هم اكنون نزد دوستت برو و امانتى را كه به او سپرده بوديم، بگير و بياور.
محمد، به نزد دوستش رفت ولى خيلى زود بازگشت ؛ در حالى كه چهرهاش برافروخته شده و بسيار ناراحت وعصبانى به نظر مىآمد. او، رو به پدرش كرد و گفت:
- پدر! چرا به دوستم توهين كردهايد؟ او مىگفت شما صندوقچه رااز سنگريزه پُر كرده بوديد!
پدر لبخندى زد و گفت:
- بله پسرم. امّا اگر دوست تو، آن گونه كه گمان مىكردى، امانتدار مىبود، چگونه مىتوانست بفهمد كه در صندوقچهى ما، چه چيزى وجود داشته است؟ پس، معلوم مىشود او قفل صندوقچه راشكسته و درِ آن را باز كرده است! و همين، بزرگترين نشانهى خيانت او به شمار مىرود. چه خوب شد كه چيز با ارزشى در صندوقچه نگذاشته بودم.
به اين ترتيب، محمد، به حكمت و دانش پدر خويش و خيانت و نادرستى دوست خود، پى برد و از آن به بعد، همواره در كارهايش باپدر خود مشورت مىكرد و به راهنمايىهاى دلسوزانهى او عمل مىنمود و بدون اين كه كسى راكاملاً بشناسد، به او اعتماد نمىكرد.
برگرفته از کتاب دنیای قصه و افسانه ترجمه ی جواد نعیمی