تبليغاتX
کتاب شناسی جواد نعیمی

کتاب شناسی جواد نعیمی

معرفی آثار جواد نعیمی

    مى‏خواستم سبزترين واژه‏ها را براى از تو گفتن، نگاه دارم. مى‏خواستم سرسبزى و صداقت را از تو ياد بگيرم.

    مى‏خواستم به دنبال واژه‏هايى براى نوشتن از ساحت ملكوتى تو باشم، كه نگاهم به پشت پنجره افتاد. ديدم كه قامتى سبز، در منظرم نشسته است. پرسيدم: »تو كيستى؟« گفت: »بهارم. آمده‏ام تا جهان را شكوفا كنم، خواب مرداب‏ها را برآشوبم و بر مغز يخ انديشان بكوبم.« گفتم: »سلام بهار! خوش خبر باشى، قاصد لحظه‏هاى ناب حيات باش!« گفتم: »همه سبزى تو از گنجينه سبزينه‏اى است كه جهان به يُمن حضورش پابرجاست و دل در گروِ ظهورش دارد.« گفت: »از كه سخن مى‏گويى؟« گفتم: »از آن سبزِ سبزانديش؛ كه وقتى بيايد، هيچ جاى جهان باقى نمى‏ماند مگر اين كه از سبزى و طراوت، درخششى تازه بيابد.

    حاليا؛ تو اى بركت جهان! اى انتظار سبز! در اين فصل از حيات، باران نگاهت را از ما دريغ مدار و كبوتران ذهن و زبان ما را، از ترنّم و پرواز در اوجِ ذكر ياد و نام و راه پرافتخارت، ناتوان مگردان.

    اى موعود سبزترين لحظه‏هاى تاريخ! اى امام زمان! زمين، تشنه قسط و عدالت است و جوياى بلنداى صدايت!  و ما همواره محتاج لطف و عنايت توييم. بهار نام تو، در قلب‏هاى ما، گل‏ها و شكوفه‏هاى ولا را شكوفا كرده است. ما را درياب، اى مولاى سخاوت و سرسبزى، اى بهار جاودانه همه زمان‏ها!

 

                 بر گرفته از کتاب "در پی محمل  جانان" نوشته ی جواد نعیمی

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 15:16  توسط جواد نعیمی  | 

         در زمان‏هاى گذشته، در شهر «قاهره» بازرگانى ثروتمند، با تجربه و دانا زندگى مى‏كرد. خداوند، فرزند پسرى به او داد كه نامش را «محمد» گذاشت. بازرگان، پسرش را بسيار دوست مى‏داشت و دلش مى‏خواست كه او، درخانه و مدرسه، خيلى خوب تربيت شود و از همان كودكى دانش و حكمت بياموزد، تا وقتى بزرگ تر شد؛ دستيار و مددكار پدر باشد.

 محمد، روز به روز بزرگ و بزرگ تر شد تا به سنّ نوجوانى رسيد. او بسيار خوش قلب و زود باور بود و به سادگى با هر نوجوان ناشناسى دوست مى‏شد و هر يك از اين دوستان به شكلى، كلاه سرش مى‏گذاشتند ولى او همچنان به دوستى با اين افراد ادامه مى‏داد، بى آن كه نسبت به آن‏ها بدگمان شود و يا به كارهاى زشت آنان بينديشد.

 يك روز، بازرگان و پسرش تصميم گرفتند براى انجام حج و زيارت مرقد پاك پيامبر صلی الله علیه وآله وسلم به مكّه و مدينه بروند. در آن روزگار، مؤسسه يا بانكى وجود نداشت كه بازرگان بتواند پول هايش را در آن جا، به امانت بگذارد. اين بود كه رو به فرزندش كرد و گفت:

 - مى‏خواهم پول هايم رانزد آدم مطمئنى به امانت بگذارم. آيا كسى را مى‏شناسى كه دارايى‏مان را به او بسپاريم تا در زمانى كه اين جا نيستيم، از آن ها نگهدارى كند؟

 پسر بازرگان گفت:

 - چطور است آن ها را به يكى از دوستان من بسپاريد؟ دوستى كه خيلى به او اطمينان دارم.

 پدر پاسخ داد:

 - فكر خوبى است. حتماً همين كار را خواهم كرد.

 آن گاه بازرگان صندوقچه‏ى كوچك و محكمى را كه قبلاً آماده كرده بود، به محمد سپرد تا نزد دوستش به امانت بگذارد. او هم صندوقچه راگرفت و به يكى از همان نوجوانان ناشناسى كه تازه با او دوست شده بود، سپرد. سپس همراه پدر، راهى سفر شد. آن زمان‏ها، مسافرت، ماه‏ها طول مى‏كشيد. زيرا اتومبيل نبود، راه‏ها ناهموار بود و مردم هم معمولاً با شتر سفر مى‏كردند.

 چند ماه بعد، وقتى آن دو از سفر برگشتند، بازرگان به فرزندش گفت:

 - پسرم! هم اكنون نزد دوستت برو و امانتى را كه به او سپرده بوديم، بگير و بياور.

 محمد، به نزد دوستش رفت ولى خيلى زود بازگشت ؛ در حالى كه چهره‏اش برافروخته شده و بسيار ناراحت وعصبانى به نظر مى‏آمد. او، رو به پدرش كرد و گفت:

 - پدر! چرا به دوستم توهين كرده‏ايد؟ او مى‏گفت شما صندوقچه رااز سنگريزه پُر كرده بوديد!

 پدر لبخندى زد و گفت:

 - بله پسرم. امّا اگر دوست تو، آن گونه كه گمان مى‏كردى، امانت‏دار مى‏بود، چگونه مى‏توانست بفهمد كه در صندوقچه‏ى ما، چه چيزى وجود داشته است؟ پس، معلوم مى‏شود او قفل صندوقچه راشكسته و درِ آن را باز كرده است! و همين، بزرگ‏ترين نشانه‏ى خيانت او به شمار مى‏رود. چه خوب شد كه چيز با ارزشى در صندوقچه نگذاشته بودم.

 به اين ترتيب، محمد، به حكمت و دانش پدر خويش و خيانت و نادرستى دوست خود، پى برد و از آن به بعد، همواره در كارهايش باپدر خود مشورت مى‏كرد و به راهنمايى‏هاى دلسوزانه‏ى او عمل مى‏نمود و بدون اين كه كسى راكاملاً بشناسد، به او اعتماد نمى‏كرد.

             برگرفته از کتاب دنیای قصه و افسانه ترجمه ی جواد نعیمی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 19:8  توسط جواد نعیمی  | 

 

 

    بهار آمده است، با قامتی خجسته و سبزینه پوش. یاد آور بلندای قیامت ! و هر غنچه و گلی که قد می کشد،پیراهنی از معاد را برتن دارد.

   بهار آمده است، آیینه ای در دست دارد از حکمت و معرفت و شکفتن. سرشار از آواز چلچله های بیداری. شوقمند و بی قرار، چونان پرنده ای که از قفس رها می شود.

   بهار آمده است، برای ستیز با سردی و خمودگی. برای مقابله با کرختی و تنبلی. برای رویارویی با هر چه یخ و یخ بندان است!

   بهار آمده است، فصل حرکت، فصل برکت، فصل تحول و رویش، فصل دوستی با دست های گرم شقایق و پیوند با دل های لایق و پرواز تا لحظه ها و دقایق...

   سلام بر بهار! سلام بر این روزهای سبز! سلام بر فصل فرح انگیز و شادی بخش1 سلام بر ماه گل نشان! سلام بر نجوای رازناک طبیعت، در فراخ نای هستی! سلام بر بهار و هرچه بهاری است! سلام بر سبزه نای دوستی و سلام بر شما و همه ی دوستان!

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 15:20  توسط جواد نعیمی  |