تبليغاتX
کتاب شناسی جواد نعیمی

کتاب شناسی جواد نعیمی

معرفی آثار جواد نعیمی

   ما، فرزندان رنج و سختى هستيم و شما زادگان سرور و شادمانى.

   ما، زاده‏هاى درد و رنجيم و رنج، چونان سايه‏ى خداوند گارى است كه هرگز در قلب‏هاى شرير؛ سكنى نمى‏گزيند!

   ما، دارندگان روان‏هاى حزينيم و اندوه، چنان بزرگ است كه نفوس كوچك را وسعت مى‏بخشد.

   ما، مى‏گرييم و انتخابگريم، اى خنده رويان! و هر آن كس كه يك بار در اشك هاى خويش غوطه ور گردد، تا پايان روزگاران، پاكيزه مى‏گردد!

   شما ما را نمى‏شناسيد، امّا ما شما را به خوبى مى‏شناسيم. شما با سرعت هر چه تمام تر همراه امواج درياى زندگى مى‏گذريد و هيچ به سوى ما نمى‏نگريد. ما، امّا نشسته در ساحل، شما را مى‏بينيم و صداى تان را مى‏شنويم. شما فريادهاى ما را به يارى نمى‏آييد، چه آن كه ضجه‏هاى روزگار ؛ گوش‏هاى تان را پُر كرده است. ولى ما آوازهاى شمارا به خوبى مى‏شنويم چرا كه نجواهاى شبانگاهان، گوش‏هاى مان را باز كرده است.

   ما، شما را مى‏بينيم از آن رو كه شما در نورِ تيره ايستاده‏ايد! شما امّا ما را نمى‏بينيد، از اين رو كه ما در ظلمتى روشن نشسته‏ايم!

   ما، فرزندان سختى‏ها و رنج هاييم. ما، پيامبران و شاعران و موسيقى دانان هستيم. ما با سوزن قلب هامان، جامه‏هاى خدايان را مى‏بافيم و با دانه‏هاى سينه مان مشت هاى فرشتگان را پر مى‏كنيم! و شما، فرزندان غفلت‏هاى شاد و چرت‏هاى بيهوده هستيد. شما، قلب‏هاى تان را در ميان دست‏هاى بى‏خيالى قرار مى‏دهيد، زيرا انگشتانِ آسوده خيالى، خوش لمس‏تر و نرم ترند.

   شما، در نزديكى جهالت و نادانى، از خوشحالى در پوست خود نمى‏گنجيد؛ زيرا خانه‏ى نادانى از هر آينه‏اى كه شما سيماى خويش را در آن بنگريد، تهى است!

   ما، آه مى‏كشيم و همراه آه ما، نجواى گل‏ها و شاخه‏ها و صداى همه‏ى پيشروان متصاعد مى‏شود. امّا شما مى‏خنديد و صداى قهقهِهِ‏تان با صداى سايش زنجيرها بر جمجمه‏هاى تان و صداى سلسله‏ى بندها و شيون دوزخ، در هم مى‏آميزد!

   ما، مى‏گرييم و اشك‏هاى ما، مدام در قلب حيات مى‏دود؛ آن چنان كه گريه از پلك‏هاى شب، بر جگر روز مى‏چكد. ولى شما لبخند مى‏زنيد ؛ در حالى كه از چهار سوى صورت‏هاى خندان شما مسخرگى مى‏بارد، آن  چنان كه زهر افعى در جراحت شخص مار گزيده سيلان مى‏يابد.

   ما، گريه مى‏كنيم، از آن روى كه نابودى بيوه زنان و تنگدستى يتيمان را مى‏نگريم و شمايان مى‏خنديد، از اين روى كه جز درخشش طلا، چيزى نمى‏بينيد!

   ما، مى‏گرييم چرا كه آه و واويلاى بينوايان و فرياد مظلومان را مى‏شنويم و شما قهقهه سر مى‏دهيد، چرا كه جز صداى گردش پياله‏هاى تان، آواى ديگرى نمى‏شنويد.

   ما، گريه سر مى‏دهيم از آن جهت كه روان‏هاى ما به وسيله‏ى بدن هامان از خداوند جدا شده است. و شما خنده سر مى‏دهيد بدان علت كه بدن‏هاى تان شادمانه به خاك پيوند مى‏خورد.

   ما، زاده‏هاى اندوه و درديم و شما فرزندان شادمانى‏ها. و ميان رنج‏هاى ما و شادى‏هاى شما، گردنه‏هاى صعب العبور و راه‏هاى پر پيچ و خم و تاريكى است كه اسبان تيزتك شما از رفتار در آن باز مى‏مانند و مركب‏هاى زيباى‏تان، سوارى دادن به شما را بر نمى‏تابند.

   ما، بر حقارت شما، دل مى‏سوزانيم و شما از عظمت و بزرگوارى ما كراهت داريد و ناخشنوديد. و ميان دلسوزى ما و ناخوشايندى شما، زمانه چونان حايلى ايستاده است...

             ازکتاب حکایت ها و نکته های  خواندنی                                                                         

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 19:17  توسط جواد نعیمی  | 

چاپ دوباره ی مجموعه ی یاران آفتاب

   مجموعه ی یازده جلدی  یاران آفتاب که به مساله ی قیام حسینی و ماجرای شهادت حضرت امام حسین علیه السلام به صورت داستانی و برای نوجوانان نوشته شده است به تازگی در شمارگان  55000 نسخه ( هر جلد در پنج هزار نسخه ) تجدید چاپ و منتشر شده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 19:24  توسط جواد نعیمی  | 

     مادر! مادر! مادر!

 اينك در خانه‏ى  ما، غوغايى به پاست. اين خبر در همه جاى شهر پيچيده: « دختر رسول خدا(ص) در گذشته است! » گروه گروه از مردان و فوج فوج اززنان به سوى خانه‏ى ما مى‏آيند. من و برادرم حسين، مثل همه‏ى مردم بى تابيم. همه چشم دارند تا توفيق تشييع پيكر پاك مادرمان را پيدا كنند. امّاابوذر به آگاهى مردم مى‏رساندكه:

 فعلا جنازه‏ى دختر گرامى و عزيز پيامبر به خاك سپرده نخواهد شد.

 پدر صبر مى‏كند تا مردم كاملاً پراكنده شوند، شب به نيمه برسد و او بتواند به وصيت مادر، عمل كند.

 همه غمگين هستيم امّاپدر با همه‏ى توان و تحملّى كه دارد، بسيار افسرده و پژمرده است. پيش از اين يك بار ديگر در غم فراق جدّمان رسول خدا(ص) بى تاب شده و اينك يار و دلدار خود را از دست داده است!

 پيامبر كه در گذشت، دخترش تنها تكيه گاه و ياور پدرمان على بود. امّا اكنون ديگر پدر اين پشتوانه را هم ندارد! نيمه شب نزديك است. پدر، بدن همسرش را غسل داده و در كفن پيچيده. او من و برادر و خواهرانم را صدا مى‏زند:

 - حسن، حسين، زينب، ام‏كلثوم، سكينه! بياييد براى آخرين بار مادرتان را ببينيد!

 بوى كافور، فضا را پر كرده. چشم ما كه به سيماى ملكوتى مادر مى‏افتد، ناله‏مان بلند مى‏شود. من و برادرم حسين بى اختيار خودمان را روى جنازه‏ى مادر مى‏اندازيم.

 سينه‏ى پدر، پراز ناله است و ديدگان او پر اشك! ناگهان حادثه‏يى شگفت، روى مى‏دهد. بندهاى كفن باز مى‏شود. مادرمان ناله‏يى سر مى‏دهد. بعد هم دست‏هايش را دراز مى‏كند. من و حسين را مى‏گيرد و به سينه‏ى خود مى‏چسباند.

 در اين هنگام‏هاتفى ندا مى‏دهد كه:

 - اى على! حسن و حسين را از روى بدن مادر بردار، كه فرشتگان آسمان گريستند! و دوست مشتاق لقاى دوست خويشتن است.

 پدر، با دلى سوزان و اشكى ريزان، ما را كنار مى‏كشد و شعر پرسوز و گدازى را زمزمه مى‏كند. آن گاه همراه با پدر، ابوذر، سلمان، عقيل، عمّار، مقداد و چند تن ديگر، بر بدن مادر نماز مى‏گزاريم و همان نيمه شب بر اساس وصيّت مادر، او را به خاك مى‏سپاريم.

 پدر، چندين قبر در اطراف مزار مادرمان درست مى‏كند و بر روى آن ها آب مى‏پاشد، تا مشخص و معلوم نشود كه قبر دختر پيامبر خدا )ص( كدام يك از آن هاست! و اين آخرين سند مظلوميّت مادرمان زهراست! پس از دفن مادر، پدر، دل سوخته و غمين، و با حالتى غريب بر زمين مى‏نشيند و خطاب به آن مى‏گويد:

 - اى زمين! اين دختر رسول خداوند است كه پيش من به امانت بود. اينك آن را چون وديعه يى به دست تو مى‏سپارم. از او، خوب نگهدارى كن.

 پدر هر از گاهى، در رثاى عزيزِ از دست رفته‏اش سوك سروده‏يى را زمزمه مى‏كند. مثلا مى‏گويد:

 - از دست دادن دارايى اهميّتى ندارد. امّااز دست رفتن دوستان عزيز و گرامى جبران‏ناپذير است.

 اين است، آنچه خواب و راحتى را از من ربوده و قلبم را در آتش فراق شعله ور ساخته است!

 مادر جان! دورى از تو براى ما بسيار دشوار و توان فرساست. امّاياد و راه تو هماره در همه سوى دنيا برپاست.

 مادرم! تو ياس سپيد و خوشبويى بودى كه خداوند تو را از بهشت براى مردم فرستاده بود. تو وظيفه‏ى خودت را به خوبى به انجام رسانيدى و تا سرحدّ توان به عطر افشانى پرداختى. گرچه مردم اين زمانه، حرمت تو را شكستند و وجودت را پاس نداشتند. امّا ترديد ندارم كه از اين پس، مردم روزگاران، نام مطهّر تو را بر زبان خواهند داشت، مهرت را در دل خواهند پرورانيد و بهشت را به‏بهاى پيروى از آرمان‏ها و راه و شيوه‏ى زندگانى تو، براى خويشتن خواهند خريد!

                                                                                     از کتاب شاخه ی طوبا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 19:9  توسط جواد نعیمی  | 

   شباهنگام، آن زمان كه آسمان پرده‏ى تيرگى را بر روى زمين افكند؛ از بستر خويش برخاستم و به سوى دريا شتافتم، در حالى كه زير لب زمزمه مى‏كردم:

   دريا هرگز نمى‏خوابد و در بيدارى او، مايه‏اى براى تسلّاى ارواح بى خواب وجوددارد!

    ... به ساحل كه رسيدم، آب را ديدم كه انگار از فراز كوه‏ها به دريا فرو مى‏ريخت و همه‏ى چشم انداز مرا فرا مى‏گرفت، همچون نقابى خاكسترى كه چهره‏ى زيباى دختركى را بپوشاند.

    ايستادم و چشم و گوش به سپاه امواج و زمزمه‏ى تهليل گونه‏ى آن‏ها سپردم و به عظمتى كه در وراى آن‏ها بود، انديشيدم. به اين نيرويى كه همراه بادهامى دود، در آتش‏فشان‏ها جريان مى‏يابد، به مرز گل‏ها كه مى‏رسد لبخنده‏اى بر لب مى‏آورد و با جوى‏ها و نهرها، ترانه سرايى مى‏كند.

    اندكى بعد كه آرامش بيشترى يافتم، سه شبح را نشسته بر صخره‏اى در همان نزديك ديدم، كه امواج آب، گاه به گاه بر سر و روى آن‏ها هجوم مى‏آورد و آنان را فرو مى‏پوشيد؛ حال آن كه آن‏ها قادر به فرو پوشيدن موج‏ها نبودند. گويا در وجودشان نيرويى بود كه مرا به سوى آنان فرا مى‏خواند. آرام، آرام به پيش رفتم؛ امّا هنگامى كه به چند قدمى آن‏ها رسيدم، از پيشروى بازماندم. همچون افراد مسحور، براى حركت، توانى در خود نمى‏يافتم؛ در حالى كه تخيّل در همه‏ى وجودم برانگيخته شده بود.

    درست در اين هنگام، يكى از اشباح به پا ساخت و با صدايى كه گويى از ژرفاى دريا بيرون مى‏آمد، گفت:

   زندگى، بدون محبّت همچون درختى فاقد گل و ميوه است و محبّت منهاى زيبايى همانند گل بى‏بو و ميوه‏اى بى‏دانه است. زندگى، محبّت و زيبايى سه روحند در يك بدن آزاد و مستقل كه هرگز جدايى و تغيير نمى‏پذيرند او، اين را گفت و در جاى خود نشست.

    سپس شبح دوم برخاست و با صدايى كه بى شباهت به غرّش امواج نبود، گفت:

   زندگى بدون سركشى، همچون فصل هايى بدون بهار، در صحرايى خشك و بى آب و علف است. زندگى، سركشى و راستى و درستى سه روحند در يك بدن آزاد و مستقل كه هرگز جدايى و تغيير نمى‏پذيرند.

    آن گاه سومين شبح بلند شد و با صدايى همچون فرياد رعد، گفت:

   زندگى بدون آزادى همانند جسم بدون روح است و آزادى بدون انديشه بسان روحِ آشفته است. زندگى، آزادى و انديشه سه روحند در يك بدن آزاد و مستقل كه هرگز جدايى و تغيير نمى‏پذيرند.

    سپس هر سه شبح دركنار هم ايستادند و با صدايى بلند و هماهنگ گفتند:

    محبت و آنچه زاده‏ى آن است، طغيان و به وجود آورنده‏ى آن، آزادى و خواسته‏هايش هر سه مظاهر خدايند و خداوند، ضمير دانا و عاقلى است.

    پس از آن، سراسر ساحل را چيزى همچون صداى نرم بال هايى كه ديده نمى‏شد و ارتعاشى همچون لرزش اجسام اثيرى، فرا گرفت.

    ديده بر هم نهادم. صداها در گوشم طنين افكند. به آن‏ها انديشيدم و همين كه چشم هايم را گشودم و دوباره نگريستم، جز درياى خروشان و پيچش امواج در يكديگر چيزى نديدم. به صخره‏اى كه اشباح بر روى آن نشسته بودند، نزديكتر شدم؛ امّا جز ستونى از دود و بخار كه به سوى آسمان فرا مى‏رفت، چيز ديگرى نديدم!

             بر گرفته از کتاب دنیای قصه و افسانه / ترجمه ی جواد نعیمی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 18:51  توسط جواد نعیمی  |